تبلیغات
ﻟﺒﺎﺱ شُکر - من امروز ، ده سال قبل !
تاریخ : یکشنبه 11 مرداد 1394 | 11:40 ق.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

+من امروز ، ده سال قبل عنوان یک مسابقه است که من به عنوان یک میهن بلاگی در آن شرکت کردم . ارسال مطلبم بر می گردد به حدودا یک هفته پیش اما دوست داشتم آن را در خیاط خانه هم بدوزم . خوشحال می شوم دوستان خیاط خانه لباس شُکر در صفحه ی مسابقه نیز مطلب را نظر بدهند .

این هم لینک و عنوان مطلبم در مسابقه : بازسازی ساختمان وجود  

+ این هم لینک مسابقه برای همه ( چه میهن بلاگی ها چه بقیه دوستان ) :

http://mihanblog.com


من امروز اگر به ده سال قبل برگردم بیش از پیش کتاب می خوانم ، با دوست صمیمی ام فائزه بیش از پیش به گشت و گذار در نمایشگاه های کتاب و کتاب فروشی ها سر میزنم و بیشتر کتاب های مطهری و مجتهد شبستری و صبور اردوبادی را می خوانم و تهیه می کنم و وقت بیشتری برای بحث کردن در مورد کتابهایم را با فائزه می گذارم.

ده سال قبل شاید هم 11 سال قبل که من 15 – 16 ساله بودم تولد دوباره من بود و من مسیرم را برای زندگی و زنده بودن انتخاب کرده بودم . مدرسه ام را عوض کرده بودم و به مدرسه بچه درس خوان تر ها رفته بودم . آنجا دوستانم رنگ شان کاملا تفاوت داشت با دیگر مدرسه ها ... و من همیشه دقیقا به" شروع ده سال قبلم " افتخار می کردم که در آن همه چیز رنگ انتخاب های آگاهانه را داشت اما من امروز که یک مادرم گمان می کنم باز هم باید بیشتر از آن محیط استفاده می کردم و بیشتر با انگیزه های نوجوانی که بسیار قوی و لج باز است به افزودن دانشم در زمینه زندگی می پرداختم و نه فقط درس و درس و درس می خواندم . من امروز هنوز هم به آن دوران افتخار می کنم اما مادریم که تمام زیر و بم ساز بودنم را تغییر داده به من می گوید باید بیش از این به فکر آینده و مادر شدنت و همسرشدنت و مسئولیتهایت برای زندگی می بودی . من امروز که به تازگی سه ماه است مادر شدم گمان می کنم اگر به ده سال قبل برمی گشتم ، از معلمانم درخواست می کردم تا برایمان کلاس های روانشناسی شاید هم دینی معرفتی ! برای شناختن خودمان و محیط مان و آینده مان بگذارند . من امروز بیش از اینها به یاد گرفتن نیاز داشتم و ده سال قبل واقعا زمان خوبی برای شکل دادن صحیح به زندگی ام بود . 
من امروز وقتی می بینم ساعات زندگی ام تقسیم شده به خوردن و خوابیدن خودم و فرزندم و همسرم یعنی خوردن و خوابیدن آنها هم به من بستگی دارد باید ده سال قبل ، زندگی را بیش از اینها دردست می گرفتم و ریز به ریزش را استفاده می کردم تا می آموختم یک ساعت و یک ربع و یک لحظه هم یعنی زندگی و قرار نیست تمام ساعات روز در اختیارت باشد تا بتوانی برنامه هایت را بچینی و عملی کنی .من امروز فقط همین کمتراز یک ساعت ها و یک لحظه ها را برای خود دارم . برای خود یعنی برای بودن و پرداختن به اندیشه و رشد خود ...البته شاید هم ساعات زیادی از زندگی برای فرزند و همسر و دیگران بودن هم نوعی رشد است و ما آن را کوچک می شماریم ؟نمی دانم ! به هر حال من امروز بیش از اینها به وقت و استفاده درست از وقت نیاز دارم که آن را باید در گذشته تر ها شاید ده سال قبل که نوجوان بودم ،می آموختم . 
با این همه من امروز خوشحالم که در ده سال قبل و سالهای بعد از آن ، دوست داشتن اطرافیان و مستقل شدن در دوران دانشگاه و زندگی مستقل را تجربه کردم. همه آن دل دادن ها و دل بریدن ها و روی پای اندیشه ی خود ایستادن ها در شهری غریب ، مرا بزرگ کرد تا امروز بتوانم راحت تر با زندگی رو به رو شوم و رو دربایستی های ابلهانه ی دوران نوجوانی با آدمها و موقعیت ها را کنار بگذارم .
من امروز یک چیز برزگ دیگر هم کم دارم !آن هم جبران بدی ها و کوتاهی هایی که خواسته و ناخواسته در حق پدرو مادرم انجام دادم . من امروز با مادر بودنم بیشتر و بهتر می توانم غصه هاو دل شکستگی های مادرم را درک کنم و اگر به ده سال قبل بر می گشتم حتما بیش از گذشته به آنها احترام می گذاشتم و حرفشان را گوش می کردم .
من امروز مسلما شاکر خداوندم بخاطر دادن دوستان و موقعیت های خوبی که خدا داد اما ناراحتم از خود بخاطر بیش از این بهره نبردنم از آنها و اگر بر می گشتم بهتر خشت وجودم را می چیدم ... بهتر و اندیشمندانه تر ...


طبقه بندی: خاطره، عرفانی،

  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای