تبلیغات
ﻟﺒﺎﺱ شُکر - سبزه های گره خورده
تاریخ : چهارشنبه 27 اسفند 1393 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

+ یادم میاید که دوست مهربانی برایم نوشته بود : « سلام به تو که در سرد فصل سال چشم گشودی و قاصد سبز جوانه های زندگی شدی! » و این بهترین و زیباترین و انرژی بخش ترین جمله ای بود که من سالها پیش در روز تولدم هدیه گرفتم . خدا را شاکرم برای داشتن آن دوست ناب ...

26 ساله شدن هنر نیست اما می دانم این سن هم برایم چون 25 سالگی پر از فراز و نشیب هایی است که دائما از من می خواهد در فرصتی اندک درست ترین تصمیم ها را بگیرم !

25 سالگی پر بود از شادی و غم های دنیای زندگی مشترک ...و تصمیم های جدید و ضروری ...و در پایان ، مراقبت از خود و دیگری ....که نه! دیگران ، دیگرانی نزدیک تر از جان با نام فاطمه و سید سلمان!

این روزها گاهی گمان می کنم دوباره دانشگاه قبول شده ام و با حجم بزرگی از فکر و درس و برنامه ریزی های کوتاه مدت و دراز مدت رو به رویم . آری به نظرم ازدواج لا اقل برای من و باورهایم ، چون دانشگاهی است که سال به سال با آموزش های جورواجورش تربیتم می کند . با این حساب اکنون در سال دوم دانشگاه ازدواجم قرار دارم .سالی که پروژه ی عظیم و خطیر آن فرزند پروری است . پروژه ای که پیش نیازهایش آرامش و خود مراقبتی و بیش از پیش باور به ادامه داشتن روح و جان است و باید برایش دائما در تلاش بود و متمرکز و مدیر !

چند وقتی است همه جا بوی بهار می دهد ...خدایا انرژی ام را از تو می گیرم برای سال دوم دانشگاهم ! انرژی ام را از بهار فاطمی ات ... از رویش سبزِ جوانه ها که گره های ذهن و روح را می گشایند ؛ می گیرم تا مگر رویش مادرانه ام در سال نو رویشی ژرف و فاطمی باشد .

 

+ بخش های زیبایی از کتاب فراتر از بودن ؛ کریستین بوبن(گفتگوهایی با همسرش پس از مرگ او که نمایانگر زندگی پرشور یک زن و مادر است) شاید بهترین تار و پودی باشد برای حال و احوال نوی 26 سالگی و بهاری ام :

بخش اول. وقتی به مکان هایی که با هم در آنها قدم می زدیم فکر می کنم ، لبخند می زنم. مکان هایی پیش پا افتاده : چهار یا پنج جای مشخص. همیشه همان مکانها . جنگل سن سرنُن، پارک لاوِرُری ، جاده ای حوالی اوشُن .ساعت های که از آموزش ملی خلاص می شوی ، مرا به این مکان ها می بری . تو پس از آهت سر می رسی : خسته ای . برای خودت خیلی وقت نداری . تو می توانستی تا ابد خسته باشی ؛ تو با فقدان ابدی زمان مواجه بودی . تو در خستگی ابدی یک ازدواج ، چند فرزند و کار دست و پا می زدی . بهترین راه برای استفاده از این زندگی ، این است که هیچ کاری نکرد. تو امکان چشیدن این تجمل را نداشتی . « کریستین !من پنج دقیقه وقت دارم . بریم سن سرنن » و بعد با قدم هایی سریع و عصبی ، در مسیری مستقیم ، راه می افتادی .

من به دنبالت از نفس می افتادم .تو نیرویت را از طبیعت ، از وقتی که نداشتی ، از آموزش ملی و از بچه هایی که عشق را می بلعیدند ، می دزدیدی . دختر اولت بزرگ شده بود در واقع باید تنها یک بچه دیگر را بزرگ می کردی: کلمانس کوچولو را ، با صورتی گرد و چشم هایی عمیق . به هرحال همه چیز در قلب تو مفرط بود . در قلب تو ، یک کودک به اندازه ی هزار کودک سر و صدا می کرد . درخت های سن سرنن ، تنبل های عظیمی که آبی آسمان را می مکیدند ، سایرین را هم در حین قدم زنی دیده بودند . این درخت ها گذر ما را با قدم های سنگینمان تماشا می کردند . « پنج دقیقه ، کریستین ! باید برم مدرسه دنبال کوچولو ، باید یک خروار ورقه صحیح کنم ، باید روغن و پاستا بخرم ، باید یک برنامه بنویسم ، باید آن کسی باشم که همه از زن ها آن را انتظار دارند : بی نقص و در عین بی نقصی ، ظریف ؛ و نه تنها ظریف بلکه در دسترس و نه تنها در دسترس بلکه عطرآگین ، زیبا . تمام شب را باید سیندرلا بود و تمام روز باید از خود پرسید که چگونه می توان کدوها را به کالسکه و پنج دقیقه قدم زنی را به پنج قرن خوشبختی بدل کرد . کریستین ! تندتر راه برو و این سیگار را بنداز دور! تو حتی از هوای تمیز هم استفاده نمی کنی . تا آن سرو ، می رویم و بعد دور می زنیم . خوبه ؟ برای تو خیلی کوتاه نیست ؟ »

هیچ وقت خیلی کوتاه نبود . هیچ وقت " فقط " پنج دقیقه نبود . عالی بود ژیسلن ! و نمی شد عالی نباشد ؛ چرا که تو بودی . خندان .        

بخش دوم . سال آخر زندگیت ، تصمیم می گیری به کلمانس خواندن یاد دهی .آن موقع کلمانس سه ساله بود . کتابها را دوست داشت . در کتابخانه ی محله به دلخواه خودش ، قطورترین کتاب ها را انتخاب می کرد . یک روز که به خانه ات می آیم ، می بینم همه جا پر از کلمه است . کلمه هایی که دو بار نوشته شده اند : یک بار با حروف بزرگ ، یک بار با حروف کوچک .

روی درِ سالن ، یک مقوای بزرگ سفید با چسب چسبانده شده و روی آن نوشته شده است : « در سالن » . روی  یخچال همین طور : « یخچال » . به همین ترتیب یک عالمه کلمه در تمام اتاق ها ، روی صندلی ها ، مبل ها .این ماجرا به بی نظمی خانه می افزاید . حد اعلای بی نظمی ای که در تو بود ! تصمیم می گیری که دخترت خواندن یاد بگیرد ؟ هیچ کاری از این ساده تر نیست : تو تمام خانه را به کتاب مصور ، بدل می سازی .

کلمانس در این صورت فلکی کلمه ها ، گاهی با تو بازی می کند و گاهی هم نه ؛ برایش جالب نیست ، می رود . سراغ چیز دیگری می رود . تو اصرار نمی کنی . خواسته ی تو هر چند هم که قوی باشد ، تو را کـر نمی کند : در واقع آن چه مهم است ، شادی  کودکان است ، سرچشمه اش هر چه می خواهد باشد ؛ خواه الفبایی که از آسمان نازل شده ، خواه شیطنت کردن در گوشه ی یک اتاق .

در راهروی  آشپزخانه در فاصله ی شصت سانتی متری از سطح زمین ، یک تقویم از آثار لئوناردو داوینچی به دیوار نصب کرده ای . من از پایین بودن تقویم تعجب می کنم . برایم توضیح می دهی که تقویم در ارتفاع دید بچه هاست و دخترت روزی چند بار از جلوی آن رد می شود و زیبایی به اندازه ی بقیه ی چیزها ، شاید هم بیش از بقیه ، برای ما سازنده است .

من تو را از همین دغدغه های خاطر باز می شناسم . به نظرم هیچ امر دیگری به اندازه ی نصب تقویم در این ارتفاع ، نمی تواند نمایانگر ذکاوت باشد : ذکاوت یعنی آن که آدمی آن چه برایش ارزشمند است را در اختیار دیگران بگذارد و تمام تلاش خود را به کار گیرد تا دیگران ، اگر می خواهند ، و وقتی که می خواهند ، از آن بهره بگیرند . ذکاوت یعنی عشق به همراه آزادی . می بینی : باز هم مثل همیشه ، همان مطلب : تو ، همیشه همه جا هستی . در شصت سانتی متری زمین همان طور که در آسمان های سرخ پاییز .


+ نام این لباس شُکر  سبزه های گره خورده  شد ، چون  رویش سبزه ی26 سالگی و بهار فاطمی و ان شاء الله رویش فاطمه و مادر شدنم در بهار پیش رو با هم گره می خورند . الحمدلله رب العالمین !  پیشاپیش عیدتان مبارک .


طبقه بندی: خاطره، ادبی، معرفی کتاب،

  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای