تبلیغات
ﻟﺒﺎﺱ شُکر - نورهایی در خانه!
تاریخ : شنبه 2 اسفند 1393 | 12:34 ب.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

علی بلیُ الله ! به نقل از یک پدر ؛ وبلاگ نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر

 

بچه ها هم زمان که دارند واژه ها را از ما یاد می گیرند خودشان هم برای معناهای مورد نظرشان واژه خلق می کنند. یا دست به ترکیب سازی های خلاق می زنند. گاهی هم واژه های تکراری و معمولی ما را با شیوه ای تازه ادا می کنند و انگار به کلمه ها و ترکیب های مرده جان دوباره می بخشند. واژه ها گاهی معنای عمیقی دارند که ما بر اثر تکرار از این عمق غافلیم و با تلفظشان روحمان تازه نمی شود یا واکنشی نشان نمی دهد......واژه هایی مثل سلام...مثل خداحافظ...مثل بابا...مثل مادربزرگ.... و خیلی کلمه های به ظاهر معمولی معمولی.... بچه ها با یک تغییر کوچک یا بزرگ ما را دوباره متوجه عمق این واژه ها و متأثر از آن می کنند...

چه دنیای ملال آوری می شد اگر هر روز واژه ای در آن متولد نمی شد یا واژه های کهنه، گهگداری رخت تازه نمی پوشیدند....

یک عالم مثال داشتم از این دست اختراعات و اکتشافات که نشد...

پی نوشت:

یک .احمد را با خودم برده ام توی یکی از این همایش هایی که بیشتر مدعوین چرت می زنند و صرفاً دارای ارزش خبری است... موقع بیرون آمدن چند تا فرم به ما می دهند که بالای آنها نوشته: فرهیخته ی ارجمند.... برگشته ایم خانه

احمد به نرگس: نرگس افتخار کن بابا فرهیخته ی ارجمنده ...

نرگس: نخیرم؛ اصلا فرهیخته ی ارجمند؛ جدّ و آبادشونه ...

دو .داریم برنامه ریزی می کنیم برای اینکه چه ساعتی برویم مهمانی. احمد می گوید من نمی توانم بیایم باید بروم ختم حاج علی. می گویم پسرم دعوت داریم نمی شود که نیایی. زیر بار نمی رود می گوید خیلی زشت است که من ختم نروم. حاج علی را من حتی به قیافه نمی شناختم از هم مسجدی های احمد است...

رفته ایم مشهد، بعد از حرم از بچه ها سؤال می کنم چی دعا کردید؟ برای کی دعا کردید؟ احمد می گوید من بیشتر برای آلزایمر حاج آقا باقری دعا کردم... من حاج آقا باقری را نمی شناختم. یک بار رفتم مسجد ببینمش. پیرمردی نورانی بود که آلزایمر داشت و توی مسجد گویا رفیق شفیقش احمد بود. احمد توی خانه خیلی حرفش را می زند. مثلا می گوید حاج آقا باقری یکسره خیال می کند که گرگ می خواهد به او حمله کند...

دارم فکر می کنم که چرا نسل من توی مسجد پیدایش نیست... چرا مسجد پر است از نسلی که هنوز وارد چرخه ی کار و زندگی نشده اند و نسلی که از چرخه خارج شده اند... این وسطی ها که زیر چرخ زندگی اند چرا مسجد نمی روند یا اگر هم بخواهند بروند چرا باید کلی برنامه ها و مسئولیت هایشان را عقب و جلو کنند و دزدکی بروند؟

کاش اینهایی که همه ی دغدغه شان این است که بگویند دین از سیاست جدا نیست فکری هم به حال جدا شدن دین از زندگی بکنند...

سه.گاهی که شب از خانه بیرون می رویم فاطمه با هیجان چراغ ها را نشان می دهد و می گوید:  چراغا بیدار شدن...

چهار.چند شب پیش احمد با  یک حالت مشفقانه و متأسف  و کمی هم ترس در حالی که سعی می کرد احترام مرا هم به غایت حفظ کند می گوید؛ بابا نزدیک دفتر کارت که مسجد هست ، من چند بار اونجا نماز خوندم خیلی زود نمازشون تموم می شه. نمی شه بری نمازاتو مسجد بخونی؟....

 پنج .فاطمه  به تازگی از شیر گرفته شده... نیمه شب  بغلش کرده ام و راه می روم  و برایش با آهنگ لالا لالا، علی علی میخوانم تا بدون بهانه ی شیر خوابش ببرد... همان شیوه ای که از نوزادی خیلی وقت ها با آن توی آغوشم خوابیده... چیزی نمی گذرد که خوابش می برد... طبق معمول دلم  نمی آید که زود بگذارمش توی رختخواب...علی علی را ادامه می دهم... و به روزهای نوزادی اش فکر می کنم که برایش علی علی می خواندم... چقدر بزرگ تر شده.... به صورت احمد و نرگس نگاه می کنم که خوابند... به شب هایی فکر می کنم که آنها را هم در آغوش می گرفتم و برایشان علی علی می خواندم... ادامه می دهم...دلم نمی آید این مناجات شیرین را قطع کنم... نگاه می اندازم به خودم که دارم پیر می شوم...و نگاه می کنم به ساعت... و ادامه می دهم...علی علی...

 شش. فکر می کردم نیازی به توضیح نیست؛ اما تیتر، همان علی ولی الله است به قرائت فاطمه ی من...

....................................................................................................................................................................................

 

+ الحمدلله رب العالمین که خداوند همسایه های خوب و مومنی در کنار خیاط خانه لباس شُکر عطا کرده ! نمونه اش همین پدر که سخنان شیرینش را خواندید . لازم به ذکر است با توجه به آشنایی من با مطالب ایشان ، احمد حدودا دبیرستانی و نرگس سنش زیر 7 سال است .


+ پدر و مادر شدن حس عجیبی است و بزرگترین پیامش این است: بارها با خود می اندیشی که رشد فرزندم در گرو رشد منی است که پدر و مادرم! این اندیشه و برکات آن شاید بیرزد به پدر و مادر شدن...


+ شاید در آینده ای نزدیک بیش از آن که بنویسم وبلاگ دوستان نابم را به همراه مطالب زیبایشان معرفی کنم ، چرا که ان شاء الله با تولد فاطمه کوچکمان ،فرصت شنیدن و گوش دادن و خواندن دیگران ! بیش از نوشتن برایم پیش می آید. این هم یک برکت دیگر والدین شدن ...
خوشحال می شوم دوستان خوب وبلاگی تان را به من هم معرفی کنید تا با آنها در ارتباط باشم .



طبقه بندی: معرفی وبلاگ دوستان، خاطره، دینی،

  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای