تبلیغات
ﻟﺒﺎﺱ شُکر - ماشین لباسشویی
تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393 | 02:08 ب.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

خاطره ای از شهید عبدالحسین برونسی ؛ کتاب خاکهای نرم کوشک ؛ سعید عاکف

 

او جبهه ماند و من آمدم مشهد ، مرخصی . صبح روز بعد رفتم ملک آباد ؛ مقرّ سپاه . یکی از مسئولین رده بالا گفت : به هر کدوم از فرماندهان وسیله ای دادیم ، یک ماشین لباسشویی هم سهم آقای برونسی شده .

مکث کرد و ادامه داد : حالا که ایشون نیست ، شما زحمتش رو می کشین که ببرین خونه شون ؟

می دانستم حاجی اگر بود ، به هیچ عنوان قبول نمی کرد . پیش خودم گفتم : چی از این بهتر که تا نیست من ترتیب کارو بدم .

این طوری وقتی خبردار می شد ، در مقابل عمل انجام شده قرار می گرفت و دیگر کاری نمی توانست بکند . برای همین هم گفتم : با کمال میل قبول می کنم .

ماشین لباسشویی را گذاشتم عقب یک وانت و سریع بردم خانه شان .

                                                            *****

هرگز آن عصبانیتش از یادم نمی رود . همین که از موضوع ماشین لباسشویی خبردار شده بود و فهمیده بود از کجا آب می خورد ، یکراست آمده بود سروقت من .

هیچ وقت آن طور ناراحت و عصبانی ندیده بودمش . با صدایی که می لرزید ، گفت : شما به چه اجازه ای به خونه ی من ماشین لباسشویی آوردی ؟

چون انتظار همچین برخوردی را نداشتم ، پاک هول کرده بودم . گفتم : از طرف بالا به من دستور دادن .

ناراحت تر از قبل گفت : عذر بدتر از گناه !

مکث کرد و خشن ادامه داد : همین حالا میای اون تحفه رو برش می داری و می بریش همون جایی که آوردی .

کم کم اوضاع و احوال دستم می آمد و به خودم مسلط می شدم . گفتم : حالا مگه چی شده که این جوری داری زمین و آسمون رو به هم می دوزی ، حاج آقا ؟!

به پرخاش گفت : مگه من رفتم جنگ که ماشین لباسشویی بیاد توی خونه ام ؟

گفتم : بابا یک تیکه کوچیک حقّت بود ، بهت دادن .

گفت : شما می خواین اجر منو از بین ببرین ؛ ما برای چیز دیگه ای می ریم جنگ ، داریم به وظیفه ی شرعی و دینی مون عمل می کنیم ؛ همین چیزهاست که ممکنه ما رو از مسیر منحرف کنه .

آهی از ته دل کشید . نگاهش را از نگاهم گرفت و خیره ی طرف دیگری شد .گفت : تازه همین حقوقی رو هم که می گیرم ، نمی دونم حقّم باشه یا نه ؛ اصلا وقتی میام باید برم کار کنم و خرج زن و بچه ام رو دربیارم و باز برم جبهه (توضیح راوی : نکته ای به خاطرم رسید که حیفم آمد نگویم ؛ در همان اوایل انقلاب ، سپاه در بدو تشکیلش به افراد حقوق نمی داد . یادم هست این شهید بزرگوار روزها می آمد سپاه و شبها کار می کرد که خرج زندگی و خرج زن و بچه را در بیاورد ؛ آن هم کار پر مشقت بنّایی . مدتی بعد قرار شد به بچه های سپاه حقوق داده شود . دقیقا خاطرم هست که می خواستند در ماه به هر نفر هزار تومان بدهند . همان جا عبدالحسین یکی از افرادی بود که بنای ناسازگاری را گذاشت و شروع کرد به اعتراض . می گفت : « ما برای پول  نیومدیم ، اومدیم که خدمت کنیم به اسلام و انقلاب .» ) ، اون وقت شما به خودتون اجازه ی این کارها رو میدین ؟! این کار از تو بعید بود ، آقا سید !

آخرش هم زیر بار نرفت . محکم و جدی گفت : خودت اونو آوردی ، خودت هم میای می بریش .

من هم زدم به در لجبازی و گفتم : اون ماشین حق زن و بچه ی شماست و باید تو خونه بمونه .

خداحافظی کرد ودر حال رفتن گفت : ما به اون دست نمی زنیم ، تا بیای ببریش .

با خودم گفتم : هر حرفش رو که گوش کنم ؛ این یکی رو دیگه گوش نمی کنم .

همین طور هم شد ؛ بعد از آن ، پای تو یک کفش کردم و دیگر نرفتم ماشین لباسشویی را بیاورم .

خدا رحمتش کند ، او هم به خانمش گفته بود : ماشین رو از توی کارتنش درنیاری .

تا زمان شهادتش ، همان طور توی کارتن ماند و اصلا دست نخورد . مدتها بعد از شهادتش ، آن را با یک ماشین لباسشویی نوتر عوض کردم و بردم برای زن و بچه اش .

                                                    

                                                               راوی : سید کاظم حسینی

 

     

 + خدارو شکر بالاخره تونستم یک خاطره از شهید برونسی رو به لباس شُکرم بدوزم ، البته از این موارد تو این کتاب زیاد بود و  برای من خیلی عجیب و قابل  تامل بود ! چون شاید ما هم نظر جناب حسینی رو داشتیم یا همچنان داشته باشیم ...  




طبقه بندی: معرفی کتاب، دینی، معرفی بحث،

  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای