تبلیغات
ﻟﺒﺎﺱ شُکر - فاطمه ی او !
تاریخ : دوشنبه 18 فروردین 1393 | 11:42 ب.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

به آرزوهایم می اندیشم و به میزان همّتم ! به دعاهایی که خداوند رب ... خداوند پرورش دهنده در سال جدید به لبانم می آموخت  تا بگویم شان تا  قدر بیشتری برای روح و جسم خود و هر آنکه به هر جهتی با من رابطه دارد، بخواهم و بسازم !

به کتابی که دومین روز ازدواج ، سید سلمان برایم هدیه خرید و از من خواست تا هر چه زودتر و با تامل تر بخوانمش ؛ می اندیشم : کتاب پرشور و معنوی  خاکهای نرم کوشک ؛ سعید عاکف ؛ چاپ 185 ام  !!!

به عدد چاپ امسالش می اندیشم و اینکه وقتی تیراژ کتابی این عدد باشد ، حتی سید سلمان هم آن را خوانده است ... بو کرده است و به آن دل داده است ، کسی که با خواندن قهر است و با گوش دادن ، یارِ جانی!!!!

نمی دانم ! به هر حال وقتی چند روز از بهارت گره بخورد به یاد شهدا و خاک و مرامشان و ... بعد هم فاطمیه ، ناگزیر با آینه رو به رو می شوی و آسمان ... با دلی بهاری رو به رو می شوی و عملی خزانی !!! مگر آسمان ببارد و عمل مان هم بهاری شود ...

به خاطرات پی در پی این کتاب می اندیشم ؛ خاطراتی که یک در میان ، توسل به فاطمه سلام الله علیها گوشزد می شد ... آن هم چه توسلی ! توسل شهید برونسی که نتیجه اش دلها را تکان می داد و باورها را از این رو به آن رو می کرد !

به یا فاطمه یا فاطمه یا فاطمه  هایم می اندیشم ؛ همان ذکرهای زیر لب که از 15 سالگی بر لبانم جاری شد تا هر جا مانده ی راه بودم ، راه را بیایم ! آری به همین ذکری می اندیشم که در این فاطمیه یعنی اولین روزهای 25 سالگی می خواندمش ! و واقعا آیا فاصله ای هست میان معنای یا فاطمه های 15 سالگی و 25 سالگی ام ؟؟  یاد توسل های شهید برونسی در لحظه به لحظه ی زندگی ، عمل و عملیات هایش به فاطمه سلام الله علیها ، آتشم می زند که فاطمه ی او زمین تا آسمان با فاطمه ی من تفاوت دارد ! فاطمه ی او ، تجسم تمامی حساسیت هایش به آنچه از حلالِ حلال می خورد و می پوشید ؛ بود . فاطمه ی او دلدار بود . فاطمه ی او ، فاطمه ی الگو بود و سرور ... فاطمه ی ناظر بود و منتظِر ! نه فاطمه ای ساختگی میان اندیشه ای کور ...

به جمله ی سید سلمان در ایام سفر عیدانه مان : راهیان نور می اندیشم ؛ جمله ای که مدام در دیدنی های شلمچه  و دهلاویه ، هویزه و طلائیه و خستگی راه های دور و درازشان تکرار می کرد : شهادت یک اتفاق نیست ، یک فرآیند است !

و عجب دست مریزادی دارند سعید عاکف و سید سلمان . اولی زندگی یک شهید را آنقدر با جزئیاتش می نویسد که بفهمیم شهادت یک فرآیند است و دومی آنقدر داناست که اولین هدیه اش به همسر ، این کتاب است .

 

 

+ اگر شهید برونسی قابل بداند و افتخار حضور در خیاط خانه را بدهد ، حتما خاطره ای از کتاب خاکهای نرم کوشک را خواهم دوخت تا مگر کوکهای سرخ و خاکی زندگی اش ، تار و پود لباس شکرم را سبز کند . راهش پر رهرو !  

+ شروع سال 93 واقعا برایم نو بود آسمانی و زمینی !  





طبقه بندی: عرفانی، معرفی کتاب، خاطره، برای همسرم سید سلمان ! ،

  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای