تبلیغات
ﻟﺒﺎﺱ شُکر - اسفندِ رنگارنگم!
تاریخ : پنجشنبه 15 اسفند 1392 | 05:57 ب.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

بالاخره در این روزهای شلوغ پلوغ اسفند فرصت می کنم نخ و سوزنی به دست بگیرم و لباسی از جنس شُکر بدوزم . اگر بخواهم اندر احوالات اسفندی و محجوبی و آسمانی و زمینی خود شرحی بدهم باید بگویم این روزها بیش از گذشته ، زمان سوار بر من است و تماشاچی قهاری شده ام . تماشای چه ؟ معلوم است : روزهایی که می گذرند ... خانه های منتظر خانه تکانی ! ... مکان های جدید ... دل های جدید ... آدم های جدید ... آدم های قدیم که جدید شده اند ... سید سلمان و منی که با سید سلمان هستم !!  

شاید بتوان گفت اسفند با نیمه شدنش به من تکانی داد تا قلمی بزنم . با خود می گویم امروز روز درخت کاری است ، درخت خانه مان که سُر و مُر و گنده در سکوت حیاط با آسمان نجوا می کند فقط  این من هستم که باید نهال زندگی جدیدم را با آب و خاک مسئولتری بکارم ! پس شروع می کنم به قدم زدن در روزهای آتی و آنچه داشتم و دارم و خواهم داشت را زیر و رو می کنم تا آماده شوم برای نو شدنی دوباره ...مخصوصا که امسال بهانه ی بهتری برای نو شدن و بالندگی دارم : همراهیِ سید سلمان .


پس از 15 ام اسفند ، سبز سُر می خورم و نگاهم به 16 ام می افتد : روز پرستار ! ولادت بانوی صبر : زینب سلام الله علیها ؛ یاد تولد 24 سالگی ام می افتم که ناباورانه با روز میلادش مصادف شده بود . چقدر آن روز خود را با هزاران پند محکوم کردم که بی صبر بی صبر بی صبرم !! و چقدر آن روز با وجود بی صبری هایم خدا به من لطف کرد و پرستاری از جنس صبر و شکر و ایمان و تفکر عطا کرد : طبیب زیتونی 

اگر بگویم طبیب زیتونی یکی از بزرگترین تحفه های خداوندی ام در سن 24 سالگی بود که به من عطا شد ! اغراق نکرده ام . حتما زینب سلام الله علیها واسطه شد که چنین نوری به قلب و روح زندگی ام تابید وگرنه لیاقت من کجا و هدیه ی نورانی حق کجا ؟!

آری من ایمان دارم که تمام برکات روزهای 24 سالگی ام مدیون مصادف شدن تولد من و بانوی صبر بود ...

17 ام خبری نیست مگر خبری شود !! ولی روز بعدش تولد تار و پود لباس شُکر است . همچون خیاطی بر لباس خود لبخندی می زنم ! و در دلم قند آب می شود که لباس شُکرم در  18 ام همین ماه ، دو ساله می شود  . با دیدن تولد دو سالگی اش در روزهای نزدیک آتی ، گویی برای چند لحظه خالق بودن را درک می کنم . حقیقتا چه مهری میان خالق و مخلوق است ... هر چند انگار خود را گول می زنم با این تشبیه ناقصِ کاذب !!! وگرنه رابطه ام با اللهِ خالق به از این بود ...

و اما 19 ام ... لبخندم بی اختیار دو چندان می شود . از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ! این  روز اولین ماهگرد ازدواج من و سید سلمان است . البته شاید هنوز غریبه ام با عشق به این هدیه ی نوی خداوند ... شاید هم نیستم فقط می دانم گاهی هر دو دست و پا می زنیم تا نکند عشق ترک بردارد !

ناگهان برای چند لحظه قلم سکوت می کند . آری قلم هم مثل فکر طاقت این همه سرفصل جدید و برنامه ریزی و امتحان های نو را ندارد و تنها سعی می کند روان چون آب و روشن چون نور به روزهای زندگی مشترک لبخند بزند ؛ بی آنکه کسی را محکوم کند ! تا چقدر تلاشش ثمر دهد ...

و باز ورق ... ورق ...ورق می زنم اسفند را ! با خود می گویم حال که فرصتی قبل بهار طبیعت و لباس شُکر و ماهگرد زندگی مشترک و 25 سالگی پیدا شده ، بدوزم شُکرانه های تقویم اسفند 92 را تا یادم نرود چه رنگ به رنگ روزهای متبلوری داشتم !

24 ام را رنگ سیاه و سبز می دوزم چرا که شهادت فاطمه زهرا سلام الله علیهاست . نه ... بهتر است بگویم مادرشوهرم !! شاید اگر اینطوری بانو را خطاب کنم بهتر بتوانم در خود هضم کنم که باید فاطمی باشم علی الخصوص که سید سلمان ارادتی عجیب به ایشان دارند . بی گمان امسال فاطمیه ای دیگر خواهم داشت و مسئولیتی سنگین تر بر دوش !

حرفهای فاطمی خود را به یکباره فراموش می کنم و ذوب می شوم در مهری که سید سلمان به مادرش دارد ! مهری که در آن شکر و صبر و دعا و نیاشش بسته به هدیه ی صلوات برای بانوست . رنگ سید سلمان شدن در این مهر زلال ، بر دلم واجب است ! برای همین است که می گویم فاطمیه ای دیگر یعنی خوش رنگ تر برایم در پیش است .

هنوز تقویم روبه رویم نفس می کشد اما من انگار حالا تند تر و پی در پی تر از او نفس می زنم !!! ورق های آخر اسفند و روزهای آخر 24 سالگی و ....... 27 ام اسفند : روز تولد ربع صد سالگی ام !!!

بعد از 27 ام و تولد 25 سالگی ، در هر چاله ای که بیفتم با خود خواهم گفت : یک چهارم عمرم گذشت و ندانستم چاله ها را خودم می سازم و خودم هم در آنها می افتم !! و گرنه مگر نه این است که زندگی همه راه  است و نور ؟! مگر نه این است که هدیه ی حق است و پیشامدها تحفه های پی در پی او ؟!

کاش قبل از آنکه با خود بگویم : نصف عمرم بر فنا !! همین یک چهارم بعدی را کمتر چاله بسازم و چاه ...

تقویم با دو روز بعد 27 ام ، تمام می شود و من آرام نفسی عمیق می کشم تا در خلالش نیایشی جان بگیرد . دست به آسمان بر میدارم و از خدا می خواهم در این روزهای آغاز و بهارهای رنگ به رنگ پیش رو ، برکت دهد بر فهم مان از اسفندِ وجود ، این پیش درآمد بهار !



+ روی کلمه ی طبیب زیتونی در بند سوم متن کلیک کنید تا هدیه ی مجازی خداوندی تولد پارسالم را ببینید .

+ میلاد بانوی صبر بر همگان مبارک .



طبقه بندی: خاطره، ادبی، عرفانی، دینی، برای همسرم سید سلمان ! ،

نمایش نظرات 1 تا 30

  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای