تبلیغات
ﻟﺒﺎﺱ شُکر - شارژر
تاریخ : چهارشنبه 2 بهمن 1392 | 11:28 ق.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

خواهر جون که از من 15 سال بزرگتر است  ، برایم از آن دست آدمهایی است که شارژر می خوانمش! علی الخصوص که خانه اش از خانه مان فاصله زیادی دارد و هر گاه خیلی دل شکسته و خسته ام ، به تلفن و تاکسی بسنده نمی کنم و این فاصله را به قصد آرامش قدم می زنم  تا زهرِ افکار درهم از پایم بریزد و به راحتی به شارژر وصل شوم !!

یکی از جملاتی که همیشه شارژر برایم می گوید و مرا بی هیچ پیچ و خمی دگرگون می کند ، این است : خداوند آنقدر دستش را روی نقاط تاریک و کورت می گذارد تا بالاخره روشن شوی !

شارژر همیشه با چنین استنادی مرا روشن می  کند که اگر هنوز دلی محکم نداری برای آن است که لرزانِ تاریکی دروغینی مانده ای ! اگر هنوز دلت خراب است و شکسته از روزگار برای آن است که آبادش نکرده ای ...

آری ... گویی خواهرجون با جملاتش می شود دست خدا و آنقدر روی نقاط خاموش قلبم دست می گذارد تا پی روشنی بگردم و شارژ شوم !! 

حالا چند وقتی است که خودم برای خودم نیمه شارژر شده ام !! شاید بالاخره کمی از رابطه ی منِ تاریک و دست خدای روشن چیزی فهمیده ام ... شاید ! مثلا دیروز وقتی بعد از مدتها دست و پنجه نرم کردنِ دلوارانه ام با موضوعی و به نتیجه نرسیدنم ، پدرم حال مرا دید با چشمان همدردِ سالخورده اش گفت : « دخترم ! خیلی برایت ناراحت و متاسفم ... می دانم چه می کشی! » من فقط تعجب کردم و حسی گنگ داشتم . با خود گفتم : خیلی هم ناراحت نیستم !!! شاید دلم پوست کلفت شده که درد کمی حس می کند ! شاید دردم را با این جمله التیام داده ام و خود نمی دانم : تاریکی و کوری مرا دردمند می کند وگرنه دل روشن ، شاد است و شاکر!    

 

+ اگر حتی عمری باورت را به جمله ی الهی هب لی کمال الانقطاع الیک گره زده باشی باز هم به لحظه ای غفلت ، دلت در بند غیر می شود ! و چه سخت است دل و باورت همراه نباشند ...

 




طبقه بندی: عرفانی، ادبی، خاطره،

  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای