تبلیغات
ﻟﺒﺎﺱ شُکر - نورِ راه
تاریخ : دوشنبه 9 دی 1392 | 06:57 ب.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

ای محمد ... ای معدنِ رحمت !

من تو را ندیده ام اما هر مهربانی مرا یاد تو می اندازد ؛ چه زن باشد چه مرد ... مثل ثمینه خواهر کوچکم که هیچ گاه طاقت گریه ی بچه یا چشمه ی نگاه کسی وقتی تَرَک بر می دارد ، را ندارد و بی اختیار به تیمارش می رود .

ای محمد ... ای نهایت بردباری !

من تو را ندیده ام اما هر باوقاری مرا یاد تو می اندازد ؛ چه زن باشد چه مرد ... مثل دکتر مجید سرمد در کلاس درس دانشگاه که هیچ وقت تُن صدایش بیش از اندازه بالا نمی رفت حتی اگر خیلی ناراحت می شد و باید ناراحتی را از شکستگی لحن گفتارش می فهمیدیم .هیچ وقت چشمانش به کسی خیره نمی ماند حتی اگر شگفت زده می شد ! او همواره بی آنکه سرش خیلی پایین باشد ، نگاهش بر زمین بود .

ای محمد ... ای صاحبِ خرَد !

من تو را ندیده ام اما هر چشم زلال و بی عقده ای مرا یاد تو می اندازد ؛ چه زن باشد چه مرد ... مثل زمانی که با دوستم فائزه حرف می زنم ، بیش از آنکه جملات بی عقده اش را بشنوم میان زلال چشمانش غوطه می خورم .

ای محمد  ... ای نمونه ی برتر !

من تو را ندیده ام اما هر خوشرویی مرا یاد تو می اندازد ؛ چه زن باشد چه مرد ... مثل پدرم که حتی در هر جای شلوغی قابل شناسایی است زیرا لبخند همیشگی صورتش با همگان در بانک ، اداره ، کوچه ، بازار و ... ، گونه ها را آنچنان برجسته کرده که از پشت سر هم می توان او را شناخت .

ای محمد ... ای فرودگاه وحی !

من تو را ندیده ام اما هر کم حرفِ پُرکاری مرا یاد تو می اندازد ؛ چه زن باشد چه مرد ... مثل نجمه جون عروس کوچک خانواده مان که حرفِ اضافه در دهانش نیست و فقط با کلماتش به قلبت لبخند می زند . اما برعکسِ زبانش ، دست و پای فعّالی دارد برای استخراج طلا از لحظه هایش .

ای محمد ... ای پناه مردم !

من تو را ندیده ام اما هر بی تکبّری مرا یاد تو می اندازد ؛ چه زن باشد چه مرد ... مثل حاج احمد دایی که با آن مرتبه ی علمی که دارد ، اما صورت صمیمی و گوش شنوایش چون درب اتاقش به روی همه باز است تا همگان از دانشجو و همکار گرفته تا  من که در دوران دانشگاه فقط به قصد دیدنش می رفتم ، بتوانیم از شاخه های پربارِ محبت و معرفتش بهره ببریم .

ای محمد ... ای کامل در دوستی خدا !

من تو را ندیده ام اما هر صبورِ شکرگزاری مرا یاد تو می اندازد ؛ چه زن باشد چه مرد ... مثل دبیر ریاضی دوران دبیرستانم خانم قدرتی که با آن همه شلوغی کار و درس و زندگی ، آن همه سر و کلّه زدن با انواع آدمها هیچ وقت لب به شکایت نمی گشود و همواره زبان شادِ شکرگزار و چشمان پر فروغش برای همگان منبع انرژی بود .

ای محمد ... ای چراغ شب تار !

من تو را ندیده ام اما هر آیینه ای مرا یاد تو و خُلق عظیمت می اندازد ؛ هر بار که در آن نگاه می کنم و یادم می آوری که بگویم :  خدایا همانطور که مرا نیکو آفریدی ، اخلاق و رزقم را هم نیکو بگردان . و اشک در چشمانم حلقه می زند به یاد صورتی که ندیده ام و آیا سیرتم مرا به آنجا که رضایت توست می برد تا تو را ببینم ؟ و رضایت تو چیست ای سرور عالمیان ؟ ای کسی که خداوند به یک صلوات بر تو و خاندان پاکت ، کارِ مخلوقاتش را راست  می نماید ، لحظه هایی که مخلوقات مانده در تاریکی ، لرزان و حیران تنها چاره شان می شود این اقرار به خداوند که :  فقط محمد و خاندان پاکش هستند که می توانند به قدم های نورانی ،لحظه ها را به سمتت بِدَوَند . پس به حق رضایتی که از آنها داری ، راه نور را نشانمان بده .

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

+ این لباس از آرشیو دی 91 خیاط خانه ام ، دوباره دوزی شده است .

+ ایام عزاداری آخر صفر را تسلیت می گویم و برایتان از خداوند قلبی گشوده به روی نور راهش می خواهم .


طبقه بندی: عرفانی، ادبی، دینی، خاطره،

  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای