تبلیغات
ﻟﺒﺎﺱ شُکر - به یاد روزهای خوابگاه
تاریخ : سه شنبه 26 آذر 1392 | 08:14 ب.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

نجمه ی عزیز ! گلبرگ من !

چهار سال کنار هم بودن : تو خوابگاه ، تو دانشکده ...یادش بخیر . وقتی اتفاقی تو دانشکده می دیدمت حس می کردم مادرمو دارم می بینم !! کلی ذوق می کردم . سال آخر ... پردیس 2 ، اتاق دو نفره مون ، سالی که آخر هفته هاش یا من نبودم و تو بودی یا تو بودی و من نبودم .

یاد ادکلن ات که رنگش شبیه چای بود ، بخیر . یاد بوش که پر از طراوت بود ، بخیر . یاد پولش که خیلی زیاد بود ، بخیر .

یاد اتاقمون که از کهنگی هر روز یه جاش خراب بود ، بخیر .وقتی صبح ها عموهای فنی خوابگاه می اومدن واسه خرابی اتاق های دیگه ، من کمین می کردم تا بعد اتمام کارشون و قبل رفتن مشکل اتاق ما رو هم برطرف کنن... یاد تو که همیشه به این کمین کردن و دستگیر کردنم می خندیدی ، بخیر


منا جونی ! خورشید خانوم !

یاد سال اول ... اتاق سه نفره مون : من ، تو ، نجمه ... پردیس 2 ، بخیر. زود می خوابیدیم : 12 خاموشی بود ، زود پا می شدیم : 8 همه بهمون می گفتن : چقدر مثبت اند اینا مگه آدم اینقد زود می خوابه و پا میشه !! یاد بعداظهرا که یک ساعت می خوابیدیم بعدش شروع می کردیم درس خوندن ، بخیر . درس خوندن کنار تو ، با اون تمرکز و  آرامشت چه لذتی داشت.

یاد پیاده روی هامون از خوابگاه تا درب شرقی دانشگاه ... نزدیک غروب که دلمون می گرفت ، بخیر .

 

زهره بلا ! دخترجان !

یاد اون شب که من و تو رفتیم تو حس پیرزن های قدیمی و غرغر کردن هاشون  از زندگی ، فرشته به حرفامون گوش می داد و از ته دل می خندید ... منتظر بود که کی کم میاره. من کم آوردم از بس که تو منو خندوندی ... مثل همیشه ! بدون اینکه خودت خنده ات بگیره ، منو کشتی از خنده ، بخیر

یاد روزایی که 6 صبح می رفتیم ورزش ! تا درب جنوبی دانشگاه می دویدیم . موقع برگشتن با حرکت پروانه ، سه قدم ... پریدن بالا ، سه قدم ... دست زدن به زمین و آخرش هم دویِ نرم تا کتابخونه مرکزی می رفتیم . اُه .. اُه ..زیر درختای انبوه جلوی کتابخونه ...من و تو ، نسیم ... ورزش هوازی !! تمرکز و هماهنگی شدید ... بلا نشیم *. بعد هم گاهی تا نانوایی دانشگاه می رفتیم و 7 صبح با نون برمی گشتیم ؛ در حالیکه تو راه شعر حافظ می خوندیم و به خواب آلو هایی که تازه از خوابگاه بیرون می اومدن ، لبخند پیروزی می زدیم ، بخیر .

 

نسیمی ! ماه من !

یاد شبهای سال اول ... پردیس 2 ، بخیر . می نشستیم رو پله های یخ سالن و کتاب می خوندیم با چه حسی !! ایمان و آزادی شبستری ، از خود بی خودمون می کرد مخصوصا فصل رویارویی مجذوبانه با خداوند . یاد اون نقطه رو دیوار ... رو به روی پله های سالن ، بخیر . همون نقطه فرضی حرفامون که دنبالش بودیم !! بعضی شبها هم می رفتیم حیاط  خوشگل پردیس 2 با چادرای رنگی مون ... رو صندلی های  زیر چراغ می نشستیم و کتاب می خوندیم و لقمه لقمه بحث می کردیم در موردش .

یاد صبحی که من " رنگ یار " رو سرودم و هیچ کی تو اتاقم نبود ... هشت و نیم صبح اومدم اتاقتون ... به تو که تازه از خواب بیدار شده بودی ، شعرمو نشون دادم !!! بخیر .

 

مینا جونم ! آرامش !

یاد تنهایی سال آخرمون تو پردیس 2 ، بخیر . روزایی که از دانشکده یک راست می اومدیم اتاق هم ، تا خستگی مون دربیاد با یه چای و تعریف کردن ماجراهای اون روزمون و کلی خنده ...

یاد غربت مون بین بچه های سال پایینی (مخصوصا اتاق رو به رویی که از سر و صداشون عاصی شده بودیم ) ، بخیر . کلید گذاشتن هامون به صورت پلیسی !! تو کفش ها ... تا وقتی از راه میایم یا اتاق ما یا اتاق شما ، بالاخره یکیش باز بشه ، بریم تو ...

 

ملیکای عزیز ! دخترجان !

یاد اون برگه ای که روی دیوار کنار آشپزخونه ی سوییت زده بودیم و هر دم توش یادگاری می نوشتیم، بخیر . یاد شعرهایی که تو می نوشتی ...شکلک ها ... خاطره های خنده دار و گریه دار ...

یاد عکس های هنری ات : کفش دوزک روی برگ ، ملیکا روی سنگ بزرگ کوه شاندیز ... آسمون ... حس پرواز ، کارتُن لوله ای تموم شده ی دستمال کاغذی که روش نوشتی : ناگهان چه زود دیر می شود و عکس گرفتی ازش ، عکس جورابای خیس مون روی درخت بلند بالا تو کوهنوردی دِه بار ... خداییش سوژه هات تک بود واسه عکاسی ، بخیر .

یاد روزایی که با زهره فیلم در می آوردین و همه مون از خنده می مردیم ، بخیر .

 

ملیکای نازگل ! خاله هِتی !

یاد روزایی که جدی می شدی ... میز کوچیکتو می ذاشتی روی تخت و کل موهاتو با یک شونه جمع می کردی !!! تا درس بخونی ، بخیر

یاد سال آخر ... کم پیدا شده بودی تو خوابگاه ! دلمون تنگت می شد و دل تنگ مون بودی ! یاد بعد از ظهرایی که خودتو با عجله خوشگل می کردی تا با شوهرت بری ! بخیر . یاد همون پاشنه بلندایی که می پوشیدی ... وقتی سر صبح می اومدی از سر سالن صداش می اومد ... می دونستیم تو اومدی ، بخیر

 

فائزه ی دوست داشتنی ! کم پیدای همیشگی !

یاد شب بیداری ها و پروژه های تموم نشدنیت ، بخیر . یاد سرود " یاد ایامی " که توش کلمه ی فائز داشت همیشه بهم می گفتی برام بخونش ، بخیر .یاد اون بیتاش که دیوونه اش بودی و تو رو یاد یارت و دوری از شهرت و هر هفته رفتنت مینداخت  :

ببردی دین فائز را به غارت / تو شاهی خیل مژگان ها سپاهت

خودُم اینجا دلُم در پیش دلبر/ خدایا این سفر کی می رسد ... کی می رسد ... کی می رسد سر

خدایا کن سفر آسون به فائز/ که بیند بار دیگر روی دلبر ... روی دلبر

یاد صدای خنده هات که همه مون عاشقش بودیم ، بخیر . یاد نبودن هات یا خیلی کم بودن هات پیش ما بخیر ... بجاش همیشه با عکسات بر می گشتی از خونه و خوشحال بودی از رفتن پیش خانواده .

 

بچه هااااا محجوبه هنوز که هنوزه با نوشتن این خاطره ها زنده میشه و آرزو می کنه دوباره ببینه شما رو ... بخندیم و گل بگیم و گل بشنویم .

عاقبت بخیری نصیب تون دوستای نازنین و تکرار نشدنیم

 

* بلا نَشیم اصطلاحی که شاید به جای "ایول " به کار می بردیم . مثلا به جای اینکه بگیم : باباااااا ایول ! می گفتیم : بلا نَشی .


طبقه بندی: خاطره،

  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای