تبلیغات
ﻟﺒﺎﺱ شُکر - شور شُکر !
تاریخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 12:38 ب.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

« وقتی فقط نعمت را ببینی هم برایت شُکر ثبت می شود » این جمله ای بود که چند روز قبل در مجلس عزاداری امام حسین علیه السلام شنیدم و به راستی مرا تکان داد ! که عجب خداوند شکور و قدر شناسی داریم .خدایی که به ذره ای حرکتِ دلمان به سویش ، کیلومترها به سویمان می آید ... دربها را باز می کند و صمیمانه ما را در آغوش می گیرد !

همین جمله بهانه ای شد تا نخ و سوزن محجوبه ی خیاط ! به کار افتد و لباس شُکری دیگر بر قامت روح بدوزد .

قطعا وقتی خودت را خیاط لباس شُکر بدانی !! با شنیدن چنین جمله ای حس ارزیابی ات گره می خورد به شرمندگی ! و ناچار بر می گردی به ادعاهای شُکرگونه ات چه در دنیای واقعی چه در دنیای مجازی .بر می گردی به همان روزی که قسمت " درباره وبلاگ " را نوشتی .همان شورِ شُکر :

آری آمده ام تا بی وقفه تا قله کوه یا عمق دشت باورم بدَوَم ...خندان ...رقصان و بی هراس!

برمی گردی به حس عجیب آن روزها که دل گفت : زمزمه کن شُکر را و بدوز لباس شُکر را ... بدوز بر روحت " الهی هب لی کمال الانقطاع الیک " را ... خندان ... رقصان و بی هراس . خنده ای برخاسته از دیدن یار به طریقی دیگر ، رقصی ناگزیر با ساز عجیب و بی تکرارِ یار در میدانش و جرأتی برای ادامه ی این رقص !

و من امروز اقرار می کنم : آنچنان که مدعی بودم! نخندیدم و نرقصیدم و جرأت نداشتم در این میدان . چه این میدان را تقویم سرنوشت بدانیم چه صفحات خالی و منتظرِ میهن بلاگ !! و این باعث شرمندگی است .

می دانم ...فاصله ی میان شورِ شُکر قلم و قدم انکار ناپذیر است اما شُکر خدای شکوری را که لقلقه ی زبان شُکری قلممان را " شُکر " ثبت می کند .

بگذریم ! و لحظه های شُکر برانگیزمان را بعد از شنیدن این جمله بنگاریم :

این جمله را که می شنوم ،سرشار و شاکر ! به خانه بر می گردم. بی اختیار همه نعمتها جلوی چشمم سبز می شود: از نفس های سلامتی ام گرفته تا برگ برگ زرد درختان پاییزی !! که زیر پایم می آیند و می گویند : همه در آخر پودر می شویم ! بنگر سبزی ات بر کدام شاخه است و زردی ات زیر پای چه کسی و به پای چه کسی پودر می شود .

خیابانِ بازگشت به خانه را مجنون وار و خیس طی می کنم . جلوی درب خانه که می رسم انگار دیدن نعمتها در من دو چندان می شود و شُکر با چشمهای خیسم از دل شعله می کشد ! و چه معبد گرمی است برای شُکر خدا : محفل خانواده و سقف بالای سرشان هر چند کوتاه باشد !

وارد خانه که می شوم بی اختیار به لحظه لحظه ی حرکات همیشگی خانواده ام خیره می شوم:

به " صدا کردن های مادر از آشپزخانه که : « محجوبه ! کجایی ؟ بیا ... - و من چون همیشه از اتاق بالا بیایم پیش مادر – بیا اون قوری رو بده از تو ظرف ها !! » که  من عادت کرده ام به این درخواست های کوچک  مادرم ، درخواست هایی که بیشتر معنای " کنارم بمان ... برایم چای یا آویشنی دم کن ... سرودی بخوان ... حرفی بزن و حدیثی بگو ! ... و نرو ... بمان " دارد تا مگر مثل همیشه در آخر خواسته هایش بگوید : « بیا جلو تا از چشمات ببوسم .» و ببوسد و با لبخند بگوید : « دیدن چشمانت مرا بی اختیار می کند برای بوسه گرفتن »"

به " خرید کردن های پدرم ... وقتی از درب خانه با شوق می آید و صدایم می زند : «محجوب ! محجوووب ! بدو بیا ... – می آیم -  سلام بگو برات چی خریدم ؟! » من : «سلام بابایی چی ؟» بابا : «به لیمو ، آویشن ، کاکوتی ، دستمال کاغذی و ....»

یا وقتی نان می خرد و به محض ورود می گوید : « محجوووب ! محجوب ! بدو بیا .» من : «چی بابایی ؟ » بابا : «این نانها دست تو را می بوسد ! » من :« الان میام پهن شون می کنم .»

و خودش مثل همیشه با ذوق و علاقه در جمع کردن نانها و در یخچال گذاشتن شان کمکم می کند و یا راهنمایی !!آری پدر با چنین رفتارهایی می خواهد بگوید : دوستتان دارم و برای لحظه لحظه ی این دوست داشتن زحمت کشیده ام "

به " آمدن های داداش رضا هفته ای چند مرتبه از آن سر شهر !! به خانه مان ، فقط برای اینکه ما راببیند و ببوسد و بگوید : «قربون چشات ! کی خونه هست ؟ مامان کو؟ بچه ها کجان ؟» و بعد از 45 دقیقه ای یا کمتر ، برود و به مرتب کردن شلوغی سرش رسیدگی کند !! "

به " تماس گرفتن های داداش مرتضی هفته ای یک بار دو بار از آن سر کشور ! ، 45 یا 50 دقیقه ای حرف زدن با تک تک افراد خانه و خنده های طولانی شوقش پشت گوشی " 

به " آمدن های  روزانه ی داداش مهدی با همسرش به خانه ی ما و رفتن های ما به خانه شان که در همسایگی ماست ! برادری که فاصله سنی اش با ما دخترانِ کوچکِ خانه ، کم است و هر از گاهی بازیهای اسم و فامیل جمعی یا جام پنتاگو ! و لونپوس اضافه می شود به خنده هایمان با هم یا هم صحبتی هایمان در این دیدارها تا مگر شادی مان افزون شود !"

به " چشمان دریایی خواهر کوچکم و چشمان بی ریای خواهر دوقلویم که چه ساکت به کنار هم بودن هایمان خو گرفته ایم ! "

به " شوخی حرف زدن های خواهرانه ی سه نفره مان که محض صیقل روح است "

چشمانم خیس می شود به همین خیره شدن های کوچک ...افسوس که من به این مهر عادت کرده ام و فراموش کرده ام همه ی این لحظه ها عاشقانه است نه عادتانه ! و بر آن شکری است واجب . لحظه هایی که فقط در خانواده خلاصه نمی شود و به همه ی زندگی ام سایه انداخته .

با خود می گویم خدایا برای کدام یک از نعمت هایت که عطایم کردی شکرت گویم ؟

و دل ناگزیر زمزمه می کند :

بنده همان به که ز تقصیر خویش / عذر به درگاه خدای آورد

ورنه سزاوار خداوندی اش / کس نتواند که به جای آورد

 

+ ناگفته نماند یکی از پر رنگ ترین نقش های قلبم ، رنگین کمان دوستان است و بر آن شکری است واجب .

+ الحمدلله رب العالمین که شنیدن یک جمله از مجلس عزاداری امام حسین علیه السلام این همه برای دلمان برکت داشت و ما را به شُکر حق ، محکم تر گره زد .

+ خدایا ما را پیرو مکتب امام حسین علیه السلام بگردان. آمین


طبقه بندی: خاطره، عرفانی، ادبی، دینی،

نمایش نظرات 1 تا 30

  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای