تبلیغات
ﻟﺒﺎﺱ شُکر - برای فرزندم
تاریخ : شنبه 30 شهریور 1392 | 12:05 ق.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

برای تو می نویسم فرزندم ! نه حالا بلکه از همان پانزده سالگی که جایی خواندم - یا شنیدم درست یادم نیست – که نوجوانی و انتخاب های فرزندان وابسته به نوجوانی پدر و مادرشان است یا خیلی شبیه آنهاست ؛ برای تو نوشتم . آری برای تو نوشتم بر صفحه ی روزگار اما امروز فقط چند سطری بر این صفحه به قلم می کشم برای تو تا یادگار بماند . و بدانی که نقص هایت از کجا آب می خورد ! و با آنها هر چه بیشتر بجنگی که از خود برای فرزندانت ، مادر یا پدری بهتر از من بسازی .

فرزندم ! زندگی و انتخاب های من از پانزده سالگی شروع شد و تا امروز که بیست و چهارساله هستم ادامه دارد یعنی عمر شروع مادرت  نه سال است ! و قلم امروزم نه ساله . تو در همه جا تا به امروز با من بودی و با من خواهی بود . چه آن روزها که دبیرستانی بودم و سعی می کردم خودم را بیابم چه این روزها که خود را گم کرده ام و حتی به قدر پانزده سالگی صبر و استقامت ندارم در اهدافم !!!! امروز قلم به دست گرفتم چون دیدم در لحظه لحظه ام حضور داری در حالیکه من در تاریک ترین مناطق روحم هستم . با من هستی در حالیکه من غلط عمل می کنم و غلط زندگی ام را پیش می برم .

آری ! انگار همین جایی و مرا ... مادرت را ملامت می کنی !! که چرا بیکار نشسته ام و دست به کاری نمی زنم ؟ چرا این همه کتاب جلویم صف کشیده اند و سطر به سطر منتظر توجه من هستند اما کلمه ای نمی خوانم ؟ چرا دور و برم شلوغ و نامرتب است با آنکه می دانم بی نظمی آرامشم را به هم می ریزد و مستاصلم می کند ؟

انگار همین جایی و می گویی : مگر نمی دانی داشتن پدر و مادر غنیمت تکرار نشدنی است و باید از حضورشان در کنارت گل بچینی و از عبورشان توشه ها در جیب بگذاری؟پس چرا اینگونه سرد و بی تکلیف در قبالشان رفتار می کنی ؟مگر نمی دانی فلان کار درست و فلان کار غلط است ؟ چه تو را نسبت به خودت ... به خدایت ... به من ... به زندگی اینگونه بی تفاوت کرده که قدم از قدم بر نمی داری؟ مادرم !مگر نمی دانی من ...فرزندت با چه آش شلم شوربایی از انسانیت در آینده روبرو هستم و چه وظیفه ی سنگینی بر دوش دارم ؟ پس چرا اینطور خود را رها کرده ای و به نیک اندیشی و نیک رفتاری مجهزم نمی کنی ؟مگر نمی دانی ... مگر نمی دانی ... مگر نمی دانی ...

آری ... فرزندم ! همین جا نشسته ای و حق داری این همه سرزنش را بر مادرت روا داری ! چرا که دستهای خالی ات منتظر تلاش و قدم من است اما من پشت دیوار غفلت مانده ام و ابلهانه برای تو دعا می کنم که چه ؟ که صالح باشی  و سالم !!! می دانم خدا نیز چون تو ، به دعایم می خندد ... نه ... گریه می کند و دلش آتش می گیرد از این همه حماقت و غفلت من !

فرزندم ! مرا ببخش اگر پایت خطا رفت ، اگر آیینه قلبت غبار داشت و باید برای پاکی اش افزون تر زحمت می کشیدی . مادرت آرزو داشت خطا نرود اما نشد . وقتی دیوارها پشت سر هم جلوی پایش رویید ، تسلیم شد و پشت آخرین دیوار غفلت و تسلیم هنوز که هنوز است مانده ...تا مگر دوباره بر خیزد و دیوارها را بشکند .

تو چون من نباش فرزندم ! دلبسته ی حرف این و آن نباش ...با هر شادی به آسمان هفتم پر نگیر و با هر غمی نمیر ! تو تا می توانی از خودت بیرون بیا و دیگری را ببین که چه دردی دارد و با او همدردی کن و مهربان باش ... تو همیشه به چهره ی من و پدرت مهربان نگاه کن و حتی به شوخی اخم نکن ... تو هر لحظه مرگ را ببین و اینگونه دیوار خودخواهی و فریبنده ی خوشی ها را بشکن ... تو هر لحظه خدا را ببین و چشمهای التماسش برای هدایتت را ، با خطاها اشکی نکن . تو صالح باش و سالم و آن وقت مادرت را دعا کن ! شاید دعای تو مرا هم نجات دهد از لحظه های بیهودگی زندگی گذشته ام .

 

+ خدایا در لحظه هایمان جاری شو و دست قلبمان را بگیر ... مگذار فراموشت کنیم . چرا که وقتی فراموشت می کنیم یادمان می رود باید جوابگو باشیم ... بیشتر از همه به فرزندان مان .




طبقه بندی: عرفانی، دینی، ادبی، خاطره،

  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای