تبلیغات
ﻟﺒﺎﺱ شُکر - یک شبانه روز در کنار سلطان !
تاریخ : دوشنبه 25 شهریور 1392 | 07:00 ب.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

اول نوشت : میلاد سلطان خراسان امام رضا علیه السلام بر همگان مبارک .

دوم نوشت : خیاط لباس شّکر افتخار دارد که تنها یک بار توانسته خاطره یک شبانه روز سفر به مشهد الرضا را بنویسد . این خاطره به مناسبت این جشن بزرگ برای دومین بار تقدیم همسایه های همراه و نازنین خیاط خانه لباس شکر :

پدر با چشمان سیاه و سالخورده اش  با اینکه خیلی به زبان نمی آورد که نگران ماست اما لحن نگاه و رفتارش همیشه پناهنده و پشتیبان دختران کوچکش هست تا نکند خسته و شکسته باشیم . مثل همین دو سه روز پیش : وقتی خسته از بیرون به خانه می آید و مرا می بیند که سلام می کنم با نگاهی که دزدیده می شود ! می گوید : «سلام چی شده ؟! » تنها چیزی که می گویم اینکه : «هیچی ... بابا اجازه میدی برم مشهد پیش مهدی ...؟ » کمی نگاهم می کند و می گوید : « امشب با مهدی صحبت می کنم . » و آخر شب مرا که پشت دیوارهای مهمانخانه ! پنهان شده ام تا کسی حالم را نداند ؛ صدا می زند در حالیکه مثل همیشه آزارِ شیرینی در چشمانش پنهان کرده می گوید : « مهدی میگه نه من خیلی گرفتارم نمیشه بیاد ! »

من که از خوشحالی بال در آورده ام می گویم : « پس من وسایلم را جمع کنم؟ .... ها »

-پدر - : « نه ....نه ... نمیشه ..... » و می خندد .

ساعت دو و نیم ظهر روز بعد با خواهرانی که محکم بغلم می کنند و دلشان با من است و مادری که با لبخند می گوید : « وقتی می ری ، انگار یک طرف خونه نیست .... نه ... حالا برو . اشکال نداره ....  » گرم و شاید کمی غمگین خداحافظی می کنم و با پدر مثل همیشه بُدو بُدو ! در لحظه حرکت اتوبوس خداحافظی کوتاهی میکنم .

و اما دوباره شروع می شود : طوفان واژه ها و جمله ها برای آنکه قلم ذهن و قلبش همیشه در حال نوشتن است !!!

 

(در ادامه مطلب ، تنها خاطره ای از لحظه لحظه ی یک شبانه روز به یاد ماندنی ام آورده شده ... همین ! هر چند کمی هم رنگ سفرنامه و زیارت نامه به خود گرفته اما نوع نگارشش چقدر به این دو سبک نزدیک است ، خدا می داند ... ان شا الله کوکهای شما ایراد های آن را رُفو کند .)

شش و نیم شب ، اتوبوس مرا در حاشیه ی بزرگراه آزادی  (پلیس راه امام هادی علیه السلام ) مشهد رها می کند ! ببخشید ... پیاده می کند . نفس عمیقی ، چند قدمی و ... مهدی با لبخندی گرم از پشت انبوه تاکسیرانانی که دائم قدم رو می کنند ! پیدا می شود .

هفت خانه می رسیم ... هر دو خوشحال . مهدی خوشحال از اینکه مجبور نیست مثل هر هفته ، تا چهارشنبه که همسرش از دانشگاه می آید ، " تنهایی " نوش  جان کند ! و من خوشحال از اینکه چند روزی هم صحبت سخنان شیرین و هم نشین خانه ی محقر اما با صفایش می شوم .

آن شب از هر دری صحبت می کنیم به خصوص از خواب های عجیب و غریبمان که ما را در دنیای غیب مهمان می کنند ! آنقدر پا به آن وادی می گذاریم که من بی اختیار میان کلام مهدی می گویم : « احساس می کنم از این عالم کنده شدم  » ....... چشمانم پر از اشک می شود و در دل می گویم : خدایا شکر که برادری مهربان و همدل دارم تا لحظه های از پا در آمدن ، مرا سرپا کند .

صبح آن روز ، مهدی قبل رفتن از من می خواهد تا برای ناهار آش درست کنم در حالیکه نمی داند با آشپزی طرف است که آش پز نیست ! با لبخندی شرم گِنانه ، نابلدی ام را اعلام می کنم . می گوید : « خوب اشکال نداره ... آش غذای سختیه حق داری بلد نباشی بپزی ... هر چی درست کنی فرق نمی کنه.» و می رود .

و اما من آن روز آش می پزم ! با تلفن های مکرر به مادر و جواب هایش که گاه با خنده های شیرینش به من ، نمکین می شد !!... عجب غرور آفرین است لحظه ای که به کاری نو – آن هم آش پختن از نوع آش مادرم – دست می زنی .

دوازده و نیم ظهر ، در حالیکه تمام خستگی هایم را میان صفای خانه ی مهدی ، حبوبات آش ،غسل زیارت و در آخر چای کاکوتی برای مهدی جا گذاشته ام ؛ پیامک می زنم که : « چای سرد شد ، غذام از دهن افتاد پس چرا نمیای ؟ » و از ته دل می خندم . کمی بعد یخچال را باز می کنم تا چیزی بردارم ؛ می بینم : ای بابا ! دوغ ندارییییم ... چطوری از مهدی بخوام دوغ بگیره که نفهمه من آش پختم ؟! ... ناچار کمبود دوغ را به مهدی اعلام می کنم (البته خود مهدی می گفت من نفهمیدم دوغ رو واسه آش می خوای )

مهدی در میان چارچوب در جای می گیرد با ابروهای مخملی و وَجَنات گشاده اش ... و دستانی که در آن فلفل قرمز و دوغ به سمت من و آش می آیند !

جای همه ی برادر و خواهرهای مهربان به هم ، خالی ! چای گرممان می کند و آش قدری گرمتر – به لطف فلفل سیاه و قرمز ش ! – آنقدر گرم که یادم می رود به خانه زنگ بزنم و بگویم : مامان ( یا بابا ) آش خیلی خوب شده ... از زحماتتان متشکریم ! هر چند بعد از ظهر که پدر تماس می گیرد از خوشمزگی آش آن روزم در زیر دندانش سخن می گوید !

نماز مغرب و عشاء که این روزها زودتر به سراغمان می آید را در خانه می خوانیم و پر زنان به قصد حرم مطهر روانه می شویم . سر خیابان آزادی 56 - شاید هم 56خیابان آزادی بلکه بیشتر باید گذر کرد تا بالاخره آزاد شد ! – در ایستگاه خط واحد که خیل کثیری از مردم را نشسته و ایستاده متوقف کرده ! می ایستیم . خط 201 ( امام هادی علیه السلام – پایانه ی شهدا ) نگه می دارد . سوار می شویم . چهل و پنج دقیقه ای مهمان صندلی های اتوبوس و طوفان واژه های حَرَمی - من- و بازی فوتبال گوشی ! – مهدی – می شویم تا زمانی که پایانه ی شهدا ما را به آغازی پرشور بشارت دهد .

به پایانه ی شهدا می رسیم در حالیکه " من کارت " من ! نفس آخرش را در دستگاه کارت خوان اتوبوس جا می گذارد! "من کارت " را شارژ می کنم تا برای عبور و مرور های قطعه ای از بهشت – مشهد – بتواند مرا شارژ کند ... اما ادامه ی راه را قدم زنان ، خاطره گویان و سلام کنان می رویم .

کم کم به قله ی بهشت نزدیک می شویم ! حرم در آسمان شب می درخشد و چون همیشه این شعر را در من زنده می کند :

لحظه ی دیدار نزدیک است / باز من دیوانه ام ، مستم / باز می لزرد دلم ، دستم / باز گویی در جهان دیگری هستم

و واقعا مست می شوم ! چون همیشه اینجا که می رسم حرفهایم را فراموش می کنم !!!!

مهدی با اینکه درست دو شب پیش حرم بوده و آن شب خیلی کار دارد اما صبورانه و مهربان مرا رها می کند تا هر جایی پر بزنم .

خادمان درب غدیر مرا وارسی می کنند تا نکند مهرِ وِلایی ام را جا گذاشته باشم ! و بعد بی اختیار سریع قدم بر می دارم و در چند لحظه وارد صحن جمهوری می شوم ... روبروی حوض و آن طرفتر گنبد طلا ... السلام علیک یا شمس الضحی یا غریب الغربا یا معین الضعفا السلطان ابا الحسن علی بن موسی الرضا ... سلام که می کند ! کمی آرام می شوم اما هنوز تند حرکت می کنم ... کم کم محو آدمها ، کبوترها ، زمین ، آسمان ، آبها ، سنگها ، طاق ها ، گلدانها می شوم که بر عکس من چه آرام و با وقار از جلوی چشمم عبور می کنند . خجالت می کشم و شاید ایست کوتاهی می کنم و بعد آرام و آرام تر قدم می زنم آنطور که بتوانم همه ی بهشتیان طوسی  را در قلب قدمهایم جا دهم .

مثل همیشه کفشداری 17 ؛ رها شدن از کفش خود ! درب چوبی کوچکی که در آن آیه ها و گلها و نقش های معرق یکدیگر را در آغوش کشیده اند ! و پله هایی که هر چه پایین تر بروی ، بیشتر به اوج آسمان صعود کرده ای !

پایین تر و پایین تر ... دارالحجه ... صف اول لوسترها ... زیر تنها لوستر سبز رنگ ... نزدیک ترین مکان به مَضجَع شریف امام رضا علیه السلام و سنگهایی که از ما به او نزدیک ترند !!!

ساعتی خود را میان سنگها ، آینه ها و خط به خط زیارت نامه جا می گذارم آنطور که اشکهایم را میان نوشته ها که در حال بازتاب نور از آینه های دور و بر بود و می درخشید ... نمی شناسم ! و حقیقتا من خود را نمی شناسم و گرنه ...

لحظه های بعدی به بیکرانی انتظار وصال و وصال حرم دوست که شرح دادم نمی رسد اما شاید شرح ده دقیقه ای از زمان برگشتمان به خانه هم خالی از لطف نباشد :

برای برگشت مثل همیشه خط 12/1 (حرم مطهر – وکیل آباد ) سوار می شویم و باز مثل اغلب اوقات ایستگاه فرامرز عباسی پیاده ! اما مقصد بعدی پل استقلال است که تا آنجا را می دویم ... می دویم ... می دویم ... پرشور و کودکانه ! به قول مهدی : خواستم بُدویی تا دیگه حرف نزنی !

راست می گوید ؛ وقتی می دَوَم گفته ها و ناگفته های دل ، زیر پایم له می شوند و شانه هایم سبک !

 

چهارده  آذر سال هزار و سیصد و نود و یک ؛ ساعت سه و چهل و چهار دقیقه ی بعد ازظهر




طبقه بندی: خاطره، ادبی، عرفانی، دینی،

  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای