تبلیغات
ﻟﺒﺎﺱ شُکر
تاریخ : یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 | 11:29 ق.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

فاطمه جان تولدت مبارک !امروز تولد یک سالگی توست و من با اینکه می دانم از این نوشته چیزی نمی فهمی باز هم برایت می نویسم تا روزی آن را بخوانی . روزی آن را بخوانی و من گوش دهم و یادم بیاید خاطرات زیبایت و از همه مهم تر باز بینی کنم اندیشه هایم را در یک سالگی تو !!!

فاطمه جان 29 ام فروردین دوباره فرا رسید . یادم آمد آن حال و روز سخت به دنیا آمدنت را ، با خودم گفتم ما مادرها عجیب  هستیم چطور می شود آدم سخت ترین روز عمرش را جشن بگیرد؟!این عشق به فرزند حتما معجزه ی بزرگی است که می تواند تمام قانون های زندگی را نقض کند . شاید بخاطر همین است که خداوند در آیه 15 سوره تغابن می فرماید : اموال و فرزندتان فقط وسیله آزمایش شما هستند و خداست که پاداش بزرگ نزد اوست .چرا که می داند فرزند هم مانند مال می توانند تمام اندیشه ها و عواطف و قانون های یک آدم را زیر و رو کند  و اگر با خدا نباشی ممکن است به عشق فرزند به بدترین خطاها بیفتی .

به هر حال این روز برای من همیشه جشن خواهد بود چون فرزندی از ذریه سادات با نام فاطمه به خانه ام قدم گشود !آری این روزها که راه می روی در خانه، باید قدردان شلوغی ها و قدمهایت  باشم چرا که من کجا و نور نام فاطمه در جای جای خانه ام باشد کجا؟من کجا و آغوشی که گاه به اجبار بازش می کنی برای نام فاطمه کجا ؟آری تو همان توفیق اختیاری و اجباری من هستی ! تو همان تبلور ایمان من به نام و مرام فاطمه ای .

فاطمه جان بدان نامت بال پرواز توست همانطور که گزاردن این نام بر تو برای من و پدرت بالی برای پر زدن میان آسمان تربیت فاطمی بود . بدان عشق به این نام و مرام ؛ آسمان و زمین را عاشقت می کند . پس اگر در دورانی زندگی می کنی  که نام همسن و سالهایت فرسنگ ها با تو فاصله دارد و تو را تنها می کند میان جمع ! اصلا تردید به خود را مده در زیبایی نامت چون معنایش والاتر از هر معنایی است : بریده شده از بدی ها ... من نام محبوبه و محجوبه ی " خدا "را برتو گذاشته ام و این خود می تواند مسیر زندگیت را به  راه حق بکشاند . پس محکم و پایدار باش بر مرام این نام!

فاطمه جان ! زیبای کوچک من !امسال که یک سالگی تو را جشن می گیریم من 27 ساله ام و پدرت 30 ساله . امیدوارم این فاصله سنی تو را در آینده نیازارد و بتوانیم عشق به یکدیگر را بفهمیم و از دوستی هایمان در مرحله مرحله زندگی بهره ببریم .این را بدان که من و پدرت در تمام فراز و نشیب های دو سال زندگی مشترک مان به یکدیگر عشق ورزیدیم و نگذاشتیم پاره اختلاف هایمان ما را نسبت به هم سرد و بی روح کند و این خود باعث رشد و بالندگی و آرامش توست . این را که گفتم، یاد صفتی که خاله و عمه ات بر روی تو گذاشته اند افتادم : آرام منش .این صفت برای یک بچه 1 ساله معمولا نادر است و شاید نتیجه عشق و آرامش من و پدرت در کنار هم باشد . امید که راه پرورشت تا آنجا که در اختیار ما نهاده شده رو به صعود باشد و بتوانیم در پیشگاه حق سربلند باشیم .و اما از آنجا که دیگر خودت برای خودت تصمیم می گیری و راه زندگیت را انتخاب می کنی تو باعث سربلندی ما در نزد حق باشی...

میدانی ؟آرزو دارم وقتی 50 یا 60 ساله شدی در اوج شکوه و تکامل نامی باشی که ما برایت با عشق  به فاطمه سلام الله علیها انتخاب کردیم و بارها اشک شوق ریختیم .

راستی تا یادم نرفته بگویم . روز به دنیا آمدنت روز زیارتی حضرت رسول صلی الله علیه و آله بود یعنی شنبه . و اولین سالگرد تولدت یک شنبه بود روز زیارتی حضرت فاطمه سلام الله علیها .آری روز شنبه ای ما چون رسول خدا صلوات الله علیه خانه مان به نورفاطمه روشن شد وروز یکشنبه ای یک ساله شد تا فاطمه سلام الله علیه به جشن تولدش بیاید و سفره پربرکتی برای ما بچیند ...     

  

+ حال قمری ما با روزها و ساعت ها حال دیگری است . گویی عشقی وصف ناپذیر میان روزها و زیارات مخصوص ائمه علیهم السلام عجین است .گرچه حال شمسی ما بعد مادری با تاخیر جلو می رود!! و با یک هفته تاخیر باز هم روز یکشنبه ای توفیق می شود تولد دخترمان را جشنی قلمی بگیریم .

 

+ نوشته ی اخیر روز تولد نازنین دخترمان پس و پیش در ذهن با عجله قدم می زد و محجوبه ی خیاط آن را به ضرورت کارهای جشن تولد بعلاوه ی واجبات امور خانه داری و همسرداری و بچه داری ! آرام می کرد و در گوشه ای می نشاند تا وقت قلم زدنش در زمانی مناسب فرا برسد  .این شد که با تاخیر در لباس شکر دوخته شد...

  




طبقه بندی: عرفانی، خاطره، دینی، ادبی،

تاریخ : یکشنبه 15 فروردین 1395 | 09:25 ب.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

فاطمه (سلام الله علیها) قدم می زند میان ما!

با تسبیحش بعد نماز هر روزمان

با ذکرهای قبل خواب

با آب دادن دست همسرمان

و

 تر و خشک کردن تن و فکر فرزندمان

                       ...

فاطمه (سلام الله علیها) بین ماست اگر زنده اش کنیم میان رفتارمان

 

+میلاد زهرای مرضیه سلام الله علیها را با چند روز تاخیر به همه عاشقانش تبریک می گویم .

+ گفتم عاشقانش یاد شهید ابرهیم هادی افتادم . دوست دارم به جای او هم یک بار تبریک بگویم و بر حضرت زهرا سلام دهم :سلام بر زهرای  مرضیه ... اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و السّر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک 




طبقه بندی: عرفانی، دینی،

تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 | 12:51 ق.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

لباسی که چهار سال پیش به شکرانه ی تار و پود زندگی دوخته شد و نام گرفت لباس شُکر ! می دانم امسال که سال چهارم این لباس بود کمتر بر تار و پود آن رج زدم و شکر را پای آن نوشتم اما سالی که گذشت آنقدر شکر داشت که قلم را به سکوت و سجده وا داشته بود !

امسال یعنی بهار نود و چهار من مادر شدم و شکری عظیم به همراه مسئولیتی عظیم تر بر دوش من گذاشته شد . فاطمه فرشته نازنین خانه ما بخش عظیمی از  گوشه های تاریک من و پدرش را روشن کرد و نگذاشت چون گذشته اسیر خواسته های خود باشیم بلکه روزبه روز برنامه ای وسیع تر برای پرورش ما چید!

امسال که لباس شکر بیشتر عمر خود را در اندیشه  تار و پود گذشته ی خود بود ، دلش گاه برای خیاط خود تنگ شد و گاه او را نهیب زد اما خیاط که می دانست حالا صفحه ی سفید زنده و واجب تری در گوشه خانه دارد نتوانست چون گذشته صفحه سفید پارچه ای ! لباس شکر را بدوزد .

لباس شُکر عزیزم ! این بار آمده ام تا برایت جشن بگیرم و بگویم با این صبر بر دوری  خیاط ، می توانی خیاط با تجربه تر و فهیم تری را داشته باشی .آمده ام بگویم آنها که خود را از پدرو مادر شدن محروم می کنند چه گام بزرگی را در زندگی برنمی دارند !گامی که می تواند دریچه دیگری از زندگی را برای انسان بگشاید و نوری باشد برای رشد .

بگذریم .انگار پر از واژه ام اما به سخن نمی آید . شاید کمی از درماندگی سخن هم به دلیل قهر لباس شکر با خیاطش باشد که بعد از مدتها آن را به دست گرفته ام  و حالا باید منتش را بکشم تا به درستی در دستانم جا بگیرد و دوخته شود ...

بگذار برای لباس قشنگم و همسایگان خیاط خانه نقش زیبای خاطره ای را بدوزم که حقا باید زودتر طرح آن را می زدم .

جان دلم بگوید که روز21 بهمن بود که خیلی اتفاقی پای کتاب"سلام بر ابراهیم " زندگی نامه شهید ابراهیم هادی ؛ به خانه ما باز شد و من وقتی کمی شروع به خواندن کردم متوجه شدم عجب صاحبی دارد این کتاب !روز 22 بهمن روز سالگرد شهادتش بود و گویی این شهید بزرگوار مرا در روز پرواز خود به ملکوت ، دعوت کرده بود تا کمی رنگ بالهایش را بشناسم. بالی که روی آن  پررنگ نوشته شده بود : الهی قو علی  خدمتک جوارحی و اشدد علی العزیمة جوانحی و هب لی الجد فی خشیتک و الدوام فی الاتصال بخدمتک حتی اسرح الیک فی میادین السابقین ! و حالا هر بار شب جمعه دعای کمیلی خوانده شود ، من ابراهیم را یاد می کنم !چون زندگی اش مصداق واقعی این دعا بود...

او واقعا از سابقین بود در مسابقه الهی دفاع مقدس !او یکی از قدیمی ترین خادمان در دفاع مقدس بود . یاد آن روزها که کتابش دردستم بود و خدا لیاقت داده بود همنشین اندیشه و کردارش باشم بخیر.کاش به این زودی ها از خانه مان پر نکشد بزرگواری هایش و دست ما را بگیرد در راهش.

واقعا یادش چنگی غم آلود به دل می زند که حیف بود ابراهیم نماند و آتش جان های ما را گلستان نکند . هر چند خودش یک روز قبل سالگرد شهادتش پر زد و به خانه ما آمد و بهار را آورد ...

همین جا قول می دهم تا حتما یکی از بخشهایش را برایتان به لباس شُکر بدوزم  ان شاء الله .

 

+سلام به تمام دوستان نازنینم ! امیدوارم هنوز هم وبلاگ هایتان برپا باشد و قلم ، خودباوری و خلاقیت خود را داشته باشد و فدای شبکه های مجازی نشده باشد .روز تولد لباس شُکرم آمدم تا بگویم هنوز هم هستم در کوچه های قلمی مجازی!

+می دانم کمی از قلم زدن افتاده ام و سر و ته درستی ندارد این نوشته ام ، اما باور کنید که از همین هم بسیار راضی ام چرا که توانستم ذهنم را جمع کنم در وقت خواب فاطمه ، و کمی بنویسم به یاد گذشته ها . الحمد لله رب العالمین 




طبقه بندی: ادبی، معرفی کتاب، خاطره،

تاریخ : یکشنبه 11 مرداد 1394 | 10:40 ق.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

+من امروز ، ده سال قبل عنوان یک مسابقه است که من به عنوان یک میهن بلاگی در آن شرکت کردم . ارسال مطلبم بر می گردد به حدودا یک هفته پیش اما دوست داشتم آن را در خیاط خانه هم بدوزم . خوشحال می شوم دوستان خیاط خانه لباس شُکر در صفحه ی مسابقه نیز مطلب را نظر بدهند .

این هم لینک و عنوان مطلبم در مسابقه : بازسازی ساختمان وجود  

+ این هم لینک مسابقه برای همه ( چه میهن بلاگی ها چه بقیه دوستان ) :

http://mihanblog.com


من امروز اگر به ده سال قبل برگردم بیش از پیش کتاب می خوانم ، با دوست صمیمی ام فائزه بیش از پیش به گشت و گذار در نمایشگاه های کتاب و کتاب فروشی ها سر میزنم و بیشتر کتاب های مطهری و مجتهد شبستری و صبور اردوبادی را می خوانم و تهیه می کنم و وقت بیشتری برای بحث کردن در مورد کتابهایم را با فائزه می گذارم.


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطره، عرفانی،

تاریخ : شنبه 6 تیر 1394 | 10:24 ب.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

وقتی فرزندی در آغوشت خانه می کند

قصه دوباره شروع می شود

تمام سطورش

تمام بالا و پایین هایش

باید بنویسی

پاک کنی

بنویسی

پاک کنی ...

تا دوباره زندگی همان شود که تا به امروز ساخته بودی !!

فقط یک کلمه ی شیرین اضافه دارد

کلمه ای به نام فرزند

کلمه ای که شاید قصه ات را زمینی تر کند

و شاید آسمانی تر 


+ اِنَمّا اموالُکُم وَ اَولادُکُم فِتنَة وَ الله عِندَه اجرٌ عَظیم (اموال و فرزندان شما فقط وسیله آزمایش تان هستند و پاداش بزرگ نزد خداست )

+ خدایا ما را در راه بندگی خودت قرار ده همواره . آمین




طبقه بندی: ادبی، دینی،

تاریخ : پنجشنبه 21 خرداد 1394 | 01:12 ب.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

امروز 54 امین روز عمر فاطمه ماست . از دیشب برای دختر نازنین خانه مان بانوج که نوعی گهواره ی سنتی است به دیوارهای اتاق نصب کرده ایم .گهواره ای که مادر به راحتی می تواند به وسیله آن فرزند خود را بخواباند و خیالش از آرامش او آسوده باشد .برای همین است که من امروز توانسته ام دوباره به دوختن لباس شکر بپردازم .

دلم برای همه دوستان مجازی ام تنگ شده است و واقعا در موقعیت جدید زندگیم آنها را فراموش نکرده ام ! و اما اگر از احوال خیاط لباس شکر جویا باشید باید بگویم باز به لطف خدا دست و پا زدنی جدید را دارم تجربه می کنم . این روزها با خود می گویم مادر بودن و بچه بزرگ کردن هر روز معمایی جدید است و البته مادر بودن و زن بودن هر دو در کنار هم ، آرامش و تمرکز و هنرمندی بیشتری را می طلبد . خدا خودش یاری دهد تا  بهتر و مومنانه تر بتوانم این مسیر را طی کنم .

فاطمه هر روز دارد بزرگ می شود و زیباتر !الحمدلله رب العالمین . او را واقعا خدا بزرگ می کند چرا که من به چشم خود هم در بارداری او و هم این روزها می بینم که چقدر این فرشته ی کوچک را ارج می نهد و همگان را برای بزرگ کردنش بسیج می کند !جالب است که این روزها با اینکه احساس می کنم بنده ی  خوبی نبوده ام اما بیشتر خدا را درک می کنم و می بینمش. گاه گریه های  دائم و خسته کننده ی فاطمه مرا یاد رابطه ام با خدا می اندازد و اینکه چقدر غر می زنم و او همچنان چون مادری مرا بر دوش خود می کشد تا آرامم کند . مرا از هر راهی می خواهد بزرگ کند تا بیشتر سخنش را بفهمم و کمتر گریه کنم ! فاطمه این فرشته ی کوچک ، درسهای زیادی از ابتدای آمدنش برای ما داشت . سکوت و صبوری و خستگی ناپذیری درس اولش بود . دقت در آنچه می خورم درس دوم و توجه بیشتر به پدر و مادر و تامل در آنچه برای ما تحمل کردند ، درس سوم .درس چهارمش استفاده بهینه از وقت برای کارهای روزمره و درس پنجم نظم ، نظمی که فاطمه آن را تعیین می کند با خوابیدن و بیدار بودن های روزانه اش ! و ... آری همچنان ادامه دارد  تحصیل در مدرسه ی بزرگ فاطمه کوچک !

هر چند هنوز نتوانسته ام به خوبی این موقعیت جدید را درک کنم و همسرداری  را در کنار مادر بودن به خوبی و درستی پیش ببرم اما اعتراف می کنم که در 54 روز بیش از سالها بزرگ شده ام ...

راستی تا یادم نرفته بگویم ، فاطمه چند روزیست که برایمان می خندد و خستگی از تنمان در می آورد . الحمدلله رب العالمین ! حقیقتا اگر لذت بوسیدن و دیدن خنده فرزند نبود چه کسی می توانست عاشقانه پدر و مادر شود ؟

 

 

+ محبت رمز هستی است و دلیل رشد انسانها !  

 

+ پیشاپیش آمدن ماه رمضان را تبریک می گویم و از همگی التماس دعا دارم .

 




طبقه بندی: خاطره، عرفانی، دینی، ادبی،

تاریخ : شنبه 2 خرداد 1394 | 11:34 ق.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

عقربه ها تندتر حرکت می کنند

وقتی ما بی تجربه ایم !

نیازهایمان در حال حمله اند

چشمانمان پر از پرسش

دستانمان انگار عوض شده اند !

وقتی ما بی تجربه ایم ...

 

+ سلام بعد از مدتها به دوستان عزیزم!این روزها حس کلاس اول را دارم با آمدن فاطمه به خانه مان ... همان ترس و اضطراب و همان پرسش های بسیارِ ذهن از مرحله  جدید زندگی . اما هر روز که چیزی یاد می گیرم و کمی بهتر می توانم زندگی ام را جلو ببرم احساس بزرگ شدن می کنم و باز مرحبا می گویم به خدای پرورش دهنده که هر مرحله از زندگی ما را سرشار از تجربه ها و بزرگ شدن قرار داده ...

+ خدایا ما را والدینی در راه خودت و برای خودت قرار ده و کمک کن نا آگاهانه به خود و فرزندمان آسیب مادی و معنوی نرسانیم .آمین  

+ راستی اعیاد شعبانیه تان مبارک 




طبقه بندی: خاطره،

تاریخ : پنجشنبه 20 فروردین 1394 | 07:48 ب.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

خیلی بی ریا و ساده

یک شاخه گل مریم

بعلاوه یک شاخه ژربرا برایم خریده ای و می آیی

می گویی روزت مبارک

یک ساعت بعد ...

همانطور که مشغول خواندن متن عادی زندگی هستیم

ناگهان می گویی :

تو آنقدر مهربانی که وقتی با تو نامهربانی می کنم پشیمان می شوم !

به شوخی می گویم:

این جمله را برای روز زن آماده کرده بودی ؟

می گویی : نه... بی شک از دل برآمد !

پر می گیرم  

و لبخند می زنم عمیق ... 

 

+ ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها را تبریک می گویم . از خدا برای تمامی زنان و مادران پیروی و خدمت حضرت را می خواهم .

+ این روزها که شمارش معکوس مادر شدنم را می گذرانم ، کمی دلهره دارم ؛ خدا کند  با آمدن فاطمه سادات ، بتوانم وقتم را به نحو احسنت بین این پدر و دختر نازنین تقسیم کنم با انرژی و شور سابق ! دلم می خواهد دل هیچ کدام شان آزرده نباشد .

+ التماس دعا

 




طبقه بندی: خاطره،

تاریخ : دوشنبه 3 فروردین 1394 | 07:10 ب.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

بهار در اولین نفس هایش مرد

وقتی فاطمه پشت در و دیوار دلهای زمختِ تاریک ماند

شکست

و پرپر شد

ای پرودگار فاطمه

ای نور قلبش

دلهایمان را گرم و روشن کن

تا دوباره فاطمه زنده شود

و بهار برگردد...

 

 

+ ایام شهادت فاطمه سلام الله علیها را تسلیت می گویم و پیروی اش را برایتان از خدای منان خواستارم .

  




طبقه بندی: ادبی، عرفانی،

تاریخ : چهارشنبه 27 اسفند 1393 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

+ یادم میاید که دوست مهربانی برایم نوشته بود : « سلام به تو که در سرد فصل سال چشم گشودی و قاصد سبز جوانه های زندگی شدی! » و این بهترین و زیباترین و انرژی بخش ترین جمله ای بود که من سالها پیش در روز تولدم هدیه گرفتم . خدا را شاکرم برای داشتن آن دوست ناب ...

26 ساله شدن هنر نیست اما می دانم این سن هم برایم چون 25 سالگی پر از فراز و نشیب هایی است که دائما از من می خواهد در فرصتی اندک درست ترین تصمیم ها را بگیرم !

25 سالگی پر بود از شادی و غم های دنیای زندگی مشترک ...و تصمیم های جدید و ضروری ...و در پایان ، مراقبت از خود و دیگری ....که نه! دیگران ، دیگرانی نزدیک تر از جان با نام فاطمه و سید سلمان!

این روزها گاهی گمان می کنم دوباره دانشگاه قبول شده ام و با حجم بزرگی از فکر و درس و برنامه ریزی های کوتاه مدت و دراز مدت رو به رویم . آری به نظرم ازدواج لا اقل برای من و باورهایم ، چون دانشگاهی است که سال به سال با آموزش های جورواجورش تربیتم می کند . با این حساب اکنون در سال دوم دانشگاه ازدواجم قرار دارم .سالی که پروژه ی عظیم و خطیر آن فرزند پروری است . پروژه ای که پیش نیازهایش آرامش و خود مراقبتی و بیش از پیش باور به ادامه داشتن روح و جان است و باید برایش دائما در تلاش بود و متمرکز و مدیر !

چند وقتی است همه جا بوی بهار می دهد ...خدایا انرژی ام را از تو می گیرم برای سال دوم دانشگاهم ! انرژی ام را از بهار فاطمی ات ... از رویش سبزِ جوانه ها که گره های ذهن و روح را می گشایند ؛ می گیرم تا مگر رویش مادرانه ام در سال نو رویشی ژرف و فاطمی باشد .

 

+ بخش های زیبایی از کتاب فراتر از بودن ؛ کریستین بوبن(گفتگوهایی با همسرش پس از مرگ او که نمایانگر زندگی پرشور یک زن و مادر است) شاید بهترین تار و پودی باشد برای حال و احوال نوی 26 سالگی و بهاری ام :


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطره، ادبی، معرفی کتاب،

تاریخ : دوشنبه 18 اسفند 1393 | 12:45 ب.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

امروز... 18 ام اسفند ماه 93 ، تولد سه سالگی لباس شُکر است یعنی خیاطش هنوز لباس خردسالی بر تن میدوزد ! لباسی که پُر چین و شاد و کودکانه است و در میان تار و پودش اندیشه ی پخته ای نهفته نیست . تار و پودهایی که هنوز لرزان دوخته می شود هر چند که رقصان باشد اما رقص کودکانه ای بیش نیست و گویی روز به روز و سال به سال محتاج تر است به خالق خیاط تا مگر لباس شُکر وسیع تر و بامعناتری بر تن افکار و اعمال دوخته شود .

نمی دانم جمله ی " اللهم لک الحمد علی حسن بلائک " و به پیروی از آن " الهی هب لی کمال الانقطاع الیک " چقدر بر رنگ تار و پود اندیشه خیاط لباس شُکر پایدار خواهد بود اما این را می دانم این جملات و نام این خیاط خانه خود هادی و چراغی بود برای خیاط . چراغی که غرغر کردن را تا حد امکان از او گرفته بود . هدایت گری که صدای امید و تسلیم و شادی را بر زندگی خیاط طنین انداز می کرد . راست است که می گویند کلمات جان دارند و امواج غم و شادی و امید را ساطع می کنند ...آری  من به عنوان خیاط این لباس شُکر کوچک ، بارها از کلمات دو جمله بالا و  نام لباس شُکر انرژی گرفتم و سرپا شدم . به همین خاطر هم هست که دلم نمی خواهد در پیچ و خم روزهای زندگی ، درب این خیاط خانه را دوقفله کنم ؛ تا خدا چه بخواهد ...هر چند این روزها اغلب همسایگان خیاط خانه هر کدام در شهر مجازی دیگری زندگی می کنند یا برای همیشه به زندگی حقیقی خود کوچ کرده اند اما من می خواهم باز هم  خیاط خانه ام را بگشایم و نخ و سوزنی بردارم تا آنچه آن جملات در لحظه لحظه ی زندگی به من می آموزد ، بدوزم حتی اگر ساعات کار در خیاط خانه به پاره وقتهای کوچکی تبدیل شود .

با این همه دروغ است که بگویم دلم برای همسایگان سابقم تنگ نشده و این روزها از تنهایی در این کوچه ، گاه به وبلاگ های جدید موجود در وبلاگ  دوستان باقیمانده ام سر میزنم تا باز هم خیاط خانه ام میان خانه های افکار همسایگانی قرار بگیرد .

یادش بخیر همسایگان سابق : گعده های دوستانه ی جناب برات ، آرمان های شهر درویش خان ، بینایی نابینای توبه خانه ، دیگر نباید خفت های پسر اصلاح طلب ، تحلیل های شیرین هستیا ، زندگی انسیه و آقای سرباز ، نغمه سرایی های دستان مجید ، پل های عبور از خود admirer ، بوی طنز اشعار لنگه کفش حمید ! ، سفیدپاشی های مداد سفید در نگاهش به افتادن یک سیب ، مخمل نگاری های کسی تنها در آن سوی دلتنگی ها ، شعر های عکاسی شده و عکس های شعرگونه ی امیر آزادی در راهی به سوی نور ، نقاشی های گلی در پارس یا همان فارس خودمان ، نجواهای عاشقانه ریحانه و ...  

امید که باز هم دوستان دور هم جمع شوند و به نقد در و دیوار مجازی افکار یکدیگر بپردازند تا مگر عبور از پیچ و خم شهرهای حقیقی زندگی  شیرین تر ، آسان تر و صحیح تر شود .    


+ دلم می خواست دوستان را برای این جشن تولد خبر کنم اما ترجیح دادم آنها که هنوز هم بین لباس شُکرم و دلشان کوکی می بینند به اینجا سر بزنند ...      

 

 




طبقه بندی: خاطره، ادبی،

تاریخ : چهارشنبه 13 اسفند 1393 | 08:00 ق.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

نام فاطمه سلام الله علیها برای من همیشه نردبان بوده ! چه آن روزها که چهارده پانزده سال بیشتر نداشتم و آموخته بودم هر جا در راهی ماندم و یاوری نداشتم سه بار بگویم : یا فاطمه ! و چه آن زمان که بزرگتر شده بودم و آرام آرام با شخصیت ایشان آشنا می شدم و نور وجودش در باورم می نشست و مرا بالا می برد . همان روزها بود که تصمیم گرفتم هر وقت خداوند به من دختری داد نامش را زهرا بگذارم و زندگی ام را به نور و صفایش روشن کنم .


ادامه مطلب

طبقه بندی: عرفانی، ادبی، معرفی کتاب، دینی، خاطره،

تاریخ : شنبه 2 اسفند 1393 | 12:34 ب.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

علی بلیُ الله ! به نقل از یک پدر ؛ وبلاگ نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر

 

بچه ها هم زمان که دارند واژه ها را از ما یاد می گیرند خودشان هم برای معناهای مورد نظرشان واژه خلق می کنند. یا دست به ترکیب سازی های خلاق می زنند. گاهی هم واژه های تکراری و معمولی ما را با شیوه ای تازه ادا می کنند و انگار به کلمه ها و ترکیب های مرده جان دوباره می بخشند. واژه ها گاهی معنای عمیقی دارند که ما بر اثر تکرار از این عمق غافلیم و با تلفظشان روحمان تازه نمی شود یا واکنشی نشان نمی دهد......واژه هایی مثل سلام...مثل خداحافظ...مثل بابا...مثل مادربزرگ.... و خیلی کلمه های به ظاهر معمولی معمولی.... بچه ها با یک تغییر کوچک یا بزرگ ما را دوباره متوجه عمق این واژه ها و متأثر از آن می کنند...

چه دنیای ملال آوری می شد اگر هر روز واژه ای در آن متولد نمی شد یا واژه های کهنه، گهگداری رخت تازه نمی پوشیدند....

یک عالم مثال داشتم از این دست اختراعات و اکتشافات که نشد...

پی نوشت:

یک .احمد را با خودم برده ام توی یکی از این همایش هایی که بیشتر مدعوین چرت می زنند و صرفاً دارای ارزش خبری است... موقع بیرون آمدن چند تا فرم به ما می دهند که بالای آنها نوشته: فرهیخته ی ارجمند.... برگشته ایم خانه

احمد به نرگس: نرگس افتخار کن بابا فرهیخته ی ارجمنده ...

نرگس: نخیرم؛ اصلا فرهیخته ی ارجمند؛ جدّ و آبادشونه ...

دو .داریم برنامه ریزی می کنیم برای اینکه چه ساعتی برویم مهمانی. احمد می گوید من نمی توانم بیایم باید بروم ختم حاج علی. می گویم پسرم دعوت داریم نمی شود که نیایی. زیر بار نمی رود می گوید خیلی زشت است که من ختم نروم. حاج علی را من حتی به قیافه نمی شناختم از هم مسجدی های احمد است...

رفته ایم مشهد، بعد از حرم از بچه ها سؤال می کنم چی دعا کردید؟ برای کی دعا کردید؟ احمد می گوید من بیشتر برای آلزایمر حاج آقا باقری دعا کردم... من حاج آقا باقری را نمی شناختم. یک بار رفتم مسجد ببینمش. پیرمردی نورانی بود که آلزایمر داشت و توی مسجد گویا رفیق شفیقش احمد بود. احمد توی خانه خیلی حرفش را می زند. مثلا می گوید حاج آقا باقری یکسره خیال می کند که گرگ می خواهد به او حمله کند...

دارم فکر می کنم که چرا نسل من توی مسجد پیدایش نیست... چرا مسجد پر است از نسلی که هنوز وارد چرخه ی کار و زندگی نشده اند و نسلی که از چرخه خارج شده اند... این وسطی ها که زیر چرخ زندگی اند چرا مسجد نمی روند یا اگر هم بخواهند بروند چرا باید کلی برنامه ها و مسئولیت هایشان را عقب و جلو کنند و دزدکی بروند؟

کاش اینهایی که همه ی دغدغه شان این است که بگویند دین از سیاست جدا نیست فکری هم به حال جدا شدن دین از زندگی بکنند...


ادامه مطلب

طبقه بندی: معرفی وبلاگ دوستان، خاطره، دینی،

تاریخ : پنجشنبه 23 بهمن 1393 | 08:02 ب.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

همیشه وقتی نام حبیبت را می برم

                                        لبخند میزنی

لبخندت مرا هم پناه می دهد

                                  و لبخند می زنم

شاید اگر نام حبیبت نبود

بارها

      در تاریکی پژمرده بودم

                              مرده بودم

                                      مایوس و درمانده !

نامش

       یادش

             راه من است

             آن را از دل و جانم مگیر

بی حبیبت دنیای من خفته در تاریکیست! 

می خواهم آنقدر نامش را تکرار کنم

تا این جان آشتی کند با تو

                             دوستی کند با تو !

 


+ اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

+ بگذار غافلان سنگ بزنند چراغدان را ، این شیشه شکستنی نیست...

 




طبقه بندی: عرفانی، ادبی، دینی،

تاریخ : یکشنبه 19 بهمن 1393 | 10:00 ق.ظ | نویسنده : محجوبه نظیفی

نامه دهم از کتاب چهل نامه ی کوتاه به همسرم ؛ نادر ابراهیمی

عزیز من !

دیروز ، به دلیلی چه بسا بر حق ،از من رنجیده بودی . دیشب که در باب فروش چیزی برای دادن اجاره ی خانه ، با مهرمندی آغاز سخن کردی ، ناگهان دلم دریچه ای گشوده شد و شادی بی حسابی به قلبم ریخت ؛چرا که دیدم ، ما ، رنجیدگی های حاصل از روزگار را ، چون موج های غرّان بیتاب ، چه خوب از سر می گذرانیم و باز بالا می پریم و بالاتر ،و فریاد می کشیم :

اَلا ای موج دیگر ! بیا بیتاب بگذر!


ادامه مطلب

طبقه بندی: معرفی کتاب، برای همسرم سید سلمان ! ، خاطره،

تعداد کل صفحات : 14 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای